امسال هم عید شوهرم پیشمون نبود
منم خونه مادرپدرم بودم
داداشم و زنش هم بودن
حالا وسط این دلتنگی که داشتم و ماهلین اولین سالی بود که حضور داشت ولی تنها بودم
نمیدونم چرا مامانم به لج افتاذه بود با من؟؟
وقتایی که میچسبه به داداشم و زن داداشم رفتارش با من فرق میکنه
ماهلین هم دم سال تحویل خواب بود بیدار شد بدخواب شد و پشت سرهم گریه کرد و منم نفهمیدم کی سال تحویل شد فقط سعی میکردم بچمو اروم کنم.
فردا صبحش اعصابم اروم تر شده بود ولی باز از نظرم امسال چیزی جز سال گوهی و سگی نبود.
روز اول عید مادربزرگم دعوت کرده بود برا نهار بریم
ماکمی کارداشتیم سفره پهن کرده بودن رفتیم
طبق معمول خانواده عموم به دیس غذا هجوم اورده بودن
و هرچی گوشت توی مانی پلو بود رو برداشتن
من فقط وسط یه دیس برنج خالی دیدم
اصلا کسی به روی خودش نیاورد
توی بشقابشون پر از گوشت بود ولی من و مامان بابام هیچی
منم لجم گرفت اندازه 3 قاشق کشیدم و سریع خوردم بلند شدم بچمو بغل کردم
مادربزرگم فهمید بعدا بهم گفت ببخشید هیچی ته قابلمه نمونده بود برات بذارم
این شعور از خانواده ی عموم عادی بود برا همینه سالهاس باهاشون رفت وامد نداریم.
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح