اسباب کشی و آزمون
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 1:10
اسباب کشی کردیم به خونه بهروزاول خرداد ماه، به آزمونی که قرار بود اول خرداد بدم نرسیدم بعدشم جنگ شد افتاد اخر تیرماه اما.... از دست رفتارهای همسایه خلاص شدمارامش و سکوت زیادی دارهخونه بزرگ تر و دلباز ترهآزمونم رو قبول شدم می ارزید به سختیش به دوری یک ماهه از بچم به صبح تا شب خوندن و 12 کیلو وزن کم ...
ماشین
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 1:10
با کمک مشاور ماهلین رو بردم مهدکودک چون بعد جنگ خیلی رفتارهای عجیب شده بود تیک پیدا کرده بود، لب هاشو میکند، ناخن هاشو میجویدشبها با صدای انفجار بیدار میشد و گریه میکرد.الان که میره مهد عالی پیش رفته و خوب شده ولی مشکل اصلی این بود که محله نوین خیلی شیب داره و به کوه نزدیکهیه جورایی انگار رو کوه خون...
دست فرمون
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 1:10
صبح طبق معمول بیدار شدم دخترمو بردم مهد کودک و موقع برگشتن گفتم بذار شجاعت به خرج بدم و برم سمت بازار روز و جای شلوغ سفارش کنم هیچ وقت تاحالا با ماشین نرفته بودم چون منطقه ش شیب زیادی داره و میترسیدم نتونم و بله بیشترشو نتونستم هزار بار خاموش کردم و ماشین هی میرفت عقب به ماشین پشتی نزدیک میشد و من ه...
کدپستی
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 1:10
برای تاییدیه کدپستی باید پستچی میومد دم خونه ماهم ادرس خونه تهران و دادیم که پلاک تهران باشه حالا همیشه ی خدا پستچی میاد یه شیتیل بهش میدیم و تایید میکنهاینسری نرخش رفته بود بالا و کلاس میذاشت تایید نمیکرد چون خودمون حضور نداشتیم و مدارک دست مادرم بود.با التماس و پول بیشتر و زجه ناله و صدنفر التماس ...
دنیا دار مکافاته
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 1:10
روز چهارشنبه میخواستم دخترمو ببرم مهد، هرچی ماشین و استارت زدم روشن نشد.رفتم باتری ساز اوردم، نگاه کرد. گفت باتریش خالی شده 5 میلیون خرجشه، گفتم باشه، مجدد از مغازه زنگ زد گفت جنس رفته بالا شده 6 تومن، فهمیدم ادم حسابی نیست.گفتم نمیخواد شوهرم ماموریته برگرده خودش باهاتون صحبت میکنه.بعد از مهد رفتم ت...
پلاک زدن
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 1:10
روز بعد میریم ماشین و پلاک بزنیماین دو هفته که تهیهیمش شوهر ماموریت بوده و نشده بود بریم پلاک بزنیم شوهر ماشین و به نام خودش گرفت که من بتونم برا ماشین صفر ثبت نام کنم ولی یهو نظرش عوض شد میگه ماشین زیر دست خودته باید به اسمت باشه برا من فرقی نداره ولی خب به نامم باشه بهتره.البته مادرشوهرم بیشتر بهش...
خوابم میاد
-
تاریخ: 1403/2/22 ساعت: 15:50
از دیدن این همه آدم لذت نمیبرم ولی از خوابیدن های ماهلین هم لذت میبرماز اینکه با سرعت میاد میپره تو بغلم یهویی بوسم میکنه دستامو بوس میکنه بهش میگم ماهلین مامانی، من میخوام نماز بخونم شیطونی نکنیا...میدوعه میره چادرنمازمو میاره و سجده میکنه... خب میشه این فرشته رو قورتش نداد؟؟؟روتین روزانه م مدتیه ت...
برای ماهلینم
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 9:08
دوست دارم یه سری پست با تگش بذارم اینجارمزش هم عددخاصی باشه یه سری حرفا رو برای اینده ی ماهلین فیلم بگیرم تا از احساساتم در جریان باشه دوست دارم بدونه مادرش چه روزهایی رو کنارش داشته چه قدر دوستش دارم و میخوام روزی که نبودم با اینا ازم یاد کنه... رمز و به کسی نمیگم اطلاعات خاصی هست که حتما خواهد فهم...
کسی نبود
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 9:08
چه آدم هایی که فقط نیاز داشتن به شنیده شدن، یک نفر که باش حرف بزنن،از اتفاقهایی که ذوق تعریفشو داشتن،کسی نبود،انقدر نبود که ذوق تعریف کردنش هم رفت، انقدر که دیگه دلت نخواست حرف بزنی...به قول گابریل گارسیا مارکز؛تنها چیزی که در زندگی به آن نیاز دارم،این است که یک نفر مرا بشنود و درک کند... [ یکشنبه پ...
ویروس گوارشی
-
تاریخ: 1402/12/23 ساعت: 13:20
بعد از اون حال بدم دل درد ودل پیچه گرفتم دل و روده هام ریخت بهم وهمش دستشویی بودم تقریبا هر نیم ساعت...چندباری گفتم حالم بده درد دارم خانوادم که خب اهمیت ندادن مامانم که مریضه حواسش به خودش پرت هست و ازش توقعی نیست بابامم که کلا اعتقاد داره هرمریضی بگیری ولش کن خودش خوب میشه حمید اومد خونه دید چسبید...
باغ
-
تاریخ: 1402/12/23 ساعت: 13:20
مامان بابام جالبن میبینن من حالم بده داغونم همش تو دستشویی هستم میگن ما فردا بریم یه سر به باغ بزنیم
مادری در حال مرگ
-
تاریخ: 1402/12/23 ساعت: 13:20
ماهلین خیلی بیحال و داغه تب داره بهش دارو میدم سری قبل دکتر گفت اگر بازم علائم مریضی داشت تا وقتی شدید نشد نیارشاز همینا بده سرفه هاش یکی دوتا شده ولی تبش رو حس میکنم دندون نیش داره درمیاره از اون هست تبش چون همش میخواد گاز بگیره و اب دهنش اویزونه این حالتاش و تو دندون قبلیا داشتمنم شکر خدا بهتر شدم...
هرشب میمیریم
-
تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 14:39
کل روز میخندم شادم به همه میگم همه چی درست میشهدلداری میدم همدردی میکنمخودمو مشغول میکنمشب که میشه ساعت از 12 رد میشه کل افکاری که پنهانش کرده بودم بهم هجوم میارنمیخوان منو خرد کنن بهم اسیب بزنناین ساعتا خواب ازچشمام میره و میشم یه روانی در بند انفرادیله میشم ، میشکنم و نشخوار های ذهنی احاطه م میکنن...
15 ماهگی
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 15:23
خیلی حرف دارم براتون بزنم ولی ترجیح دادم از ماهلین بگم چند وقت پیش تو گهواره یه خانمی از اسپاسم عضلانی دخترش گفت دیدم عه چه قدر شبیه ماهلینه مراحل تکاملش با کاردرمان درمیان گذاشتم و صحبت کردیم گفت من همون اول که دخترتو دیدم حدس زدم پای راستش دچار هایپرتونی شده ولی ولی ولی دقیقا همینجوری گفت ولی ،خدا...
روز مادر مبارک
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 15:23
روزم مبارک امروز تو پارک با یه خانمی صحبت میکردم از زایمان و بچه داری گفتم دیگه حاضر نیستم بچه بیارمبس که زایمان با دیابت و بچه داری و راه نرفتن های ماهلین تو روحیه م تاثیر بد گذاشت دلم نمیخواد دیگه تکرار شه ولی گاهی هم دلم برای کوچک تر بودنش تنگ میشه و همیشه حرفم اینه بازم به عقب برگردم داشتن ماهلی...
یلدا
-
تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 19:04
ماهلین با تمرین هایی که مربی کاردرمانی داده و تو خونه انجام میدیم کلی پیشرفت کرده دوروز پیش یه تمرینش که خیلی سخت بود و انجام میدادم و گریه میکرد بابام میگفت تو ظلم میکنی در حق بچه ولش کن بالاخره راه میوفته ولی من اهمیت ندادم و تمرینارو ادامه دادم که یه دفعه ماهلین چند قدم برداشت و راه رفت گفتم دیدی...
ماهلین
-
تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 19:04
به نام خدایی که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم... نه شــــاعرم، نه نویســــنده... خـــط خـــطی مــــی کنم، تــــا مطمئن شـــوم نـــمرده ام ... همـــین !آشنایی : مــــهر 91وصال:مــــهر93 ðx9f¤°ðx9fx8f»فندوق:مــــهر1401Adblock test (Why?)
باور
-
تاریخ: 1402/9/17 ساعت: 2:14
به نام خدایی که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم... نه شــــاعرم، نه نویســــنده... خـــط خـــطی مــــی کنم، تــــا مطمئن شـــوم نـــمرده ام ... همـــین !آشنایی : مــــهر 91وصال:مــــهر93 ðx9f¤°ðx9fx8f»فندوق:مــــهر1401Adblock test (Why?)
حواسشون نیست
-
تاریخ: 1402/9/17 ساعت: 2:14
کی ادمو درک میکنه آخه؟با مادرم حرف میزنم وسط حرف من میره صحبت با ماهلین هی باید بگم مامان شنیدی چیشد؟یه سر تکون بده و بگه اره حواسم هست و اصلا حواسش نیست این وقتا لباس میپوشم میام پایین خداروشکر حوصله بچه مو هم ندارم میذارمش بالا فقط برا شیر دادن و غذاش میام سر میزنمنمیخوام متوجه عواطف منفی اطرافش ب...
پنهان کاری
-
تاریخ: 1402/9/17 ساعت: 2:14
بدون اینکه به من بگه و مشورت کنه ماشین رو فروختهماشین جدید خریده تازه دوروز هم دستش بوده و چیزی نگفته بابام تو پارکینگ ماشینو دیده بعد حمید زنگ زده بیا ماشینو ببینشاید اگر بابام نمیدید بازم نمیگفت بعد میگن زن و مرد شریک لحظه های همدیگه هستن حتی قیمتشم نمیگهمیگه به کسی مربوط نیست چنده... بچه رو بردم ...