خرید بک لینک

دیروز دلم بیرون رفتن میخواست

انگار به اینکه هر دقیقه برم بیرون عادت کردم

برعکس قبل از بارداری که از خونه جم نمیخوردم

این عادت تو بارداری که همش تحرک داشتم و بیرون بودم روی من مونده

به دوستام گفتم بیاین بریم هرکدوم یه بهونه اوردن اخرشم فقط مانا اومد

گفتم ساعت 6 جلو بستنی فروشی

حالا میخواستم قبلش برم یه سر به مادربزرگم بزنم گفته بود آش پختم بیا ببر اونم بگیرم

ساعت 4 از خونه راه افتادم با کالسکه تو گرما خخخ

یه ربع بعدش رسیدم بدیش اینه چندین بار باید از خیابون رد شم و خطریه

جالب اینجا بود داشت برای زمستون که پیاز گرونه از الان یه عالمه پیاز خرد و سرخ میکرد کاری که همه مامان بزرگا میکنن

ماهلین به محض نزدیک شدن به محل پیاز ها زد زیر گریه از شدت گریه نفسش میرفت

مادربزرگمم بوی پیاز گرفته بود بیشتر گریه میکرد

کلی طول کشید تا عادت کنه و از اونجا دور شدیم اروم شد

مجدد میرفت سمش گریه میکرد

یه ساعت نشستم پیش مادربزرگم که زن عموم اومد.

حالا من معذبم پیشش و برام عجیبه با هیچکسی رفت و امد نمیکنه ولی خونه مادربزرگم تازگیا هرروز میاد

که از شانس بدم جلوش خیط شدم

من همیشه برا ماهلین یه دست لباس دستمال مرطوب پوشک و دستمال خشک کن برمیدارم

دیروز لباس رو برنداشتم گفتم ولش کن الکی جا میگیره

ماهلینم دوروز دستشویی نکرده بود

یه جوری دستشویی کرد و از پوشکش پس داد که اصلا نگمممم

با بدبختی شستمش لباسشو شستم و خیس و اصن نگم بعدشم با دوستم قرار داشتم

و هی زن عموم میگفت اره لباس اضافه برنداشتی و دیگه داغووون و اعصابم خط خطی شد

زدم بیرون و خدافظی و رفتم پیش دوستم یه پارچه هم زیر ماهلین پهن کرذم که اب لباسشو بکشه.

بستنی خوردیم و برگشتم خونه و قرار شد پنجشنبه مجدد بریم 4 تایی کافه تا دوستم مائده روسورپرایز کنیم تولدشه

[ چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 10:46 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 0:44

صفحه بندی