خرید بک لینک

وای که چه قدر امشب ناراحتم

امروز منو جاریم دور هم نشسته بودیم گفتیم غروب پایه اید بریم بیرون؟

جاریم و شوهرم گفتن باشه بریم

1مم از راه رسید گفت باشه بریم

غروب شد ما اماده شدیم برادرشوهرم گفت دوستم باباش فوت شده می خوام برم دم خونشون تسلیت بگم

گفتم محسن جان برادر مراسم ختم که نیست

امروز بهش تلفنی تسلیت بگو

میتونی فردا بری دیدنش

(دوست صمیمی اش هم نیست یکی از دوستای دوستاشه )

گفت نه باید برم گفتم خیلی خوب ولی زنت دلش به بیرون اینا که میریم خوش بود حداقل تنهاش نذار میخوای بری پیش دوستت اینم ببر دور بزنه گفت باشه. از مرد نمیپرسن کجا رفتی و کجا بودی

که من نفهمیدم منظورش چیه جدی نگرفتم

ما بیرون بودیم به مادرشوهرم زنگ زده داد و بیداد که اینا حق نداشتن تو زندگی من دخالت کنن تصمیم بگیرن و فضولی کنن و...

پدرشوهرم هم بهش گفته این اسمش دخالت نیست آدم حسابت کردن

بهت حرف زدن وگرنه اگر براشون مهم نبودی تا سرکوچه هم نمیگفتن بیا.

اینحرفارم پدرشوهرم اخرشب به شوهرم یواشکی داشت میگفت که خب من شنیدم به شدت بهم ریختم.

من این مدت همش بابت کار نداشتن برادرشوهرم ناراحتم

همش به شوهرم اصرار که یه کاری برا داداشت بکن

بعد اونجوری پشتمون حرف بزنه

[ جمعه سوم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 23:34 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 0:44

صفحه بندی