خرید بک لینک

نمیدونم چرا یه وقتا حس تنفر میاد سراغم

خیلی خوب و عادی باهم میگذرونیم

یهو ازش متنفر میشم

از حرکاتش بدم میاد

از رفتارهاش متنفر میشم

بدتر از همه از اینکه گیم بازی کردنشو به همه چی ترجیح میده

حتی خانوادش...

دیشب دم در خم شدم دمپایی مو بردارم سرم خورد به میله بغل در

مغزم حس کردم متلاشی شد از درد

ولی وایساد نگاه کرد و وقتیم دستمو گرفت اورد داخل

گفت وای بازی انلاینه مُردم اه

داشتم از درد زار میزدم گفتم جهنم که مردیی

به درک که مردی

من واجب ترم یا اون بازی کوفتی؟

خب مشخصه میخواد لجم در بیاد میگه بازیم واجب تره

رفتم تو اتاق در و بستم و تا جا داشت و نفس داشتم فقط زار زدم

بلند بلند اشک ریختم و برا بدبختیم و سر دردم زندگیم و... گریه کردم

اونقدر زار زدم که حس کردم دیگه ارومم.

بلند شدم کارهامو کردم و رفتم بالا پیش مامانم و بچم

مادرم نگاه کرد گفت سرت کمی خونی شده

مردی که حتی اهمیت نداد ببینه سرم چشه

مردی که نگفت این صدای گریه و زجه زنمه

مردی که براش مهم نیستم

...

[ یکشنبه دوم مهر ۱۴۰۲ ] [ 7:37 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 14:26

صفحه بندی