روزای سخت کم نیستن ولی تموم میشن
باید بگذاریم بگذرن.
دیروز ماهلین چکاپ داشت
با سابقه کم خونی و راه نیوفتادنش تو 1 سالگی ماه قبل برده بودم گفت این ماه بیار چکاپ
همه چی خوش و خرم بود و 1 امیدواری میداد که خب هنوز وقت هست که راه بره
خصوصا که نسبت به قبل شرایطش بهتره الان انگشتاتو بدی بهش تند تند میره قبلن سخت با کمک ماها راه میرفت.
تا اینکه مادرم پرسید از دکتر که این بچه هنوز نمیتونه خودش از حالت خوابیده بلند شه بشینه
دکتر یه مکثی کزد و متعجب موند و سریع کاغذ و خودکارو برداشت گفت این ادرس بیمارستان کودکان حتما ببرید پیش دکتر مغز و 1 1
باید معاینه شه یه سری ازمایش و نوار مغز اینا شاید بگیرن
و من که خنده رو لبام خشک شد و بهم ریختم ولی نشون ندادم
چرا؟ یعنی ماهلین چیزی شده؟
میدونم فقط به خاطر اینه خیالمون راحت بشه ولی چرا ای خدا؟؟
تا شب یه حال عجیبی بودم
ماهلین و شب خوابوندم
شوهرم از بیرون اومد گفتم یه میوه بیارم بشینیم بخوریم بعد از چند روز کار سخت و نبودنش کمی با هم حرف بزنیم
گوشی لامصب و گرفت دستش و اصلا نگاهم نکرد
چندین بار صداش زدم انار قاچ کردم بذار گوشیو کنار بیا بخوریم
گوش نکرد و گفت نمیخوام
هی گفتم امتناع کرد
هی گفتم محل نداد
اخرسر به خاطر بچه که خوابه مراعات کردم ولی با حرص گفتم چته؟ چرا رفتی تو گوشی؟
گفت خودت چرا میری تو گوشی؟
خیلی حرفش چرت بود چون من کلا همیشه میاد خونه پای گوشی نیستم
خودش یا تو اینستاس کلا یا پای بازی کامپیوتریش هست
ساعتها میشینم تنهایی غذا میخورم میوه میخورم تلویزیون میبینم اون تو گوشی کوفتیش میگرده
حرفش زور داشت وقتی میخواد خودشو تبرئه کنه دروغ میگه
همون لحظه که گوشیو گذاشت کنار بلند شدم و گوشی مو کوبیدم تو دیوار و با غرغر زیر لب اومدم اتاق خوابیدم و یه کوه در حال انفجار بودم
از اونجایی هم که تاحالا تو عمرش یه بار هم دلش برام نسوخته یا نازکش نداشتم و همیشه سگ محلی صد برابر گیرم اومده گوشیشو برداشت و نشست مجدد به اینستا گردی با صدای بلند تر
همون لحظه لعنتش کردم
تو ذهنم کلی سناریو چیدم
که اگر یه روز به سیم اخر بزنم و ازش دل بکنم
زندگیم چی میشه؟
تا طلاق هم رفتم و به این نتیجه رسیدم که هر زمان خواستم به نقطه اخر برسم
یادم باشه این از اول هیچی نداشت
من بودم که نخوردم نگشتم کمک کردم که جمع کنه
باهاش کار کردم از زندگیم زدم از طلاهایی که خانواده خریدن
از همه چی تا الان خونه و ماشین داشته باشه و شغل خوب و ترفیع شغلیش به خاطر حمایت های منه صبح به صبح از خوابم زدم و صبحونه شو دادم و وقتایی که کارش زیاد بود غر نزدم و تحمل کردم
همه به خاطرمنه
تا وقتی حقمو نگرفتم هیچ وقت نباید به جدایی فکر کنم چون زحمت منم بوده و نمیخوام عین ادمایی که هرچی ساختن و خراب میکنن منم خراب کننده باشم
چون نه دیگه از اونام که با عشق زندگی کنن
نه دیگه نیاز دارم یکی عاشقانه شبا بغلم کنه
نه نازکش میخوام نه توجه نه هیچ چیز دیگه ای
نه اصلا حوصله شو دارم
چه فرقی میکنه این یا یکی دیگه
زندگی میکنیم چه فرقی داره
مهم بچمه فقط...
[ سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 9:22 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح