خرید بک لینک

بدون اینکه به من بگه و مشورت کنه

ماشین رو فروخته

ماشین جدید خریده

تازه دوروز هم دستش بوده و چیزی نگفته

بابام تو پارکینگ ماشینو دیده بعد حمید زنگ زده بیا ماشینو ببین

شاید اگر بابام نمیدید بازم نمیگفت

بعد میگن زن و مرد شریک لحظه های همدیگه هستن

حتی قیمتشم نمیگه

میگه به کسی مربوط نیست چنده...

بچه رو بردم کاردرمانی میگم حمید بالاخره رفتم کاردرمانی

حتی یه عه نگفت چه برسه بخواد بپرسه چیشد...

تو این زندگی هرکی قراره بار خودشو ببنده و به فکر خودش باشه.

سراسر غم منو گرفته

سراسر اشک و گریه و غصه م

[ سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 13:45 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 2:14

صفحه بندی