خرید بک لینک

صبح طبق معمول بیدار شدم

دخترمو بردم مهد کودک و موقع برگشتن گفتم بذار شجاعت به خرج بدم و برم سمت بازار روز و جای شلوغ سفارش کنم

دست فرمون

هیچ وقت تاحالا با ماشین نرفته بودم چون منطقه ش شیب زیادی داره و میترسیدم نتونم

و بله بیشترشو نتونستم

هزار بار خاموش کردم و ماشین هی میرفت عقب به ماشین پشتی نزدیک میشد و من هی هول تر و استرسی تر میشدم

به هر زوری بود راه افتادم و رفتم سمت خونه

اومدم پارک ال کنم چون قسمت پارک کردن یه پله کوچیک داره از ترس اینکه گاز بدم بزنم به ماشین بغلیا گاز نمیدادم و خاموش میشد

هی خاموش شد، هی روشن کردم

هی خاموش شد هی روشن کردم

و هی همچنان...

تا اینکه همون همسایه ای که باهاش بحثم شد سرش از پنجره اویزون شد و باباش هم از اون یکی پنجره داد میزد گاز بده برو بچرخون

و من هی استرسی تر میشدم

به هر بدبختی بود پارک کردم

اومدم خونه از شدت عصبانیت نفسم گرفته بود

هی با خودم مرور میکردم که چرا‌؟

رفتم یه دوش اب سرد گرفتم یکم که اروم شدم کمی با خانواده صحبت کردم

همسرمم ارومم کرد و میگفت هرکی بهت خندید که از اول راننده نبوده کلی سوتی داده تا راننده شده

خصوصا با این ماشین که فرمون هیدرولیک نیست

ترمزاش کمی مشکل داره یه چیز طبیعیه

خیالم کمی راحت شد، رفتم دنبال ماهلین

نیم ساعت زودتر رسیدم گفتم بهترین فرصته تو این خیابونای خلوت و شیب دار هی ترمز بگیرم و حرکت کنم بدون اینکه خاموش کنم یا برم عقب

که کم کم دستم راه افتاد. ولی تمرین روزانه نیازه خیلی خیلی نیازه

یه روز نمیشینم کلا یادم میره

ولی این حس استرس و تباهی خیلی اذیتم کرد

موقع برگشتن جای پارکمو عوض کرذم که راحت تر باشم

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 1:10

صفحه بندی