خب خب عارضم به خدمتتون که روزه بدجور منا بُردِس
اومدم اینجا تا به کارهام برسم و بیشتر دارم به کارهای شوهر میرسم خخخ
چندروز یه بار میریم یه سر به خونه میزنیم و سم پاشی میکنیم که سوسکی مورچه ای چیزی اگر داره بیاد بیرون
من روی مساله ی حشرات یکم حساسم این اخلاق رو از مادرم به ارث بردم حتی خونه ی نو و تمیز رو هم باید سمپاشی کنم واسه ی اطمینانه بیشتر
در رابطه با مزون هم چندتایی مزون رفتم ولی از اونجایی که از پرو کردن و دراوردنه لباسا درعذابم و روم نمیشه همش خجالت کشیدم
و همه شون میگفتن عروس تهرانی که خجالتی نمیشه 
اولین مزون که رفتیم توی پروین بود یه مزون ساده و کوچیک و اما مسولینی مهربون و خوش برخورد و تا حدودی لباسی که به ایده ام نزدیک بود رو داشت ولی خیلی هم شبیه نبود 
چون من یه لباس دراپی ریز مورب و بالاتنه بلند و ژیفون 3 تایی و استین سه ربع و سنگ هایی روی لباس میخواستم که یقه هم حتما هفتی باشه
چون یکم چهارشونه هستم هر لباسی به غیر از این مورد منو تپلی و بزرگ تر نشون میداد
وقتی لباساشو پوشیدم خوشم اومد و گفتم همین ولی شوهر گفت نه یه کارت بدین بهتون خبر میدیم و اولش ناراحت شدم که چرا رزرو نکردیم.
اومدیم بیرون و گفت یه مزون تو توحید هست حتما باید سر بزنیم حالا دم افطار بود و من حوصله ی مزون رفتن نداشتم و مخالفت کردم ولی شوهر کاره خودش رو کرد و به زور منو برد به اون مزون
ولی وقتی وارد شدم دیدم عجب اشتباهی کردم مخالفت میکردم اصلا اینجا کلاسه کارش خیلی بهتره و شیک تره یه سالن شیک وقشنگ و دقیقا وقتی ایده مو گفتم همون خانم گفت واست همینو اماده کردم و وقتی تنم کردم به خاطر دراپی ریز موربش خطای دیدی ایجاد میکرد که باعث میشد دور شکمم خیلی کوچیک دیده بشه.
سنگ کاری های روش هم قشنگ بود میشه گفت 95 درصد شبیه همون چیزی بود که میخواستم و خیلی خوشم اومد ازش و دیگه اذان رو گفته بودن و مسئولش اصرار کرد برامون افطار بیاره و گفتیم نه توخونه منتظرمون هستن .
خلاصه وقتی رسیدم خونه خیلی خوشحال بودم. 
اینروزها هم شوهری وقتی ساعت3 از سربازی برمیگرده میاد دنبالم و باهاش میریم شرکت و توی جمع دوستانه ی همکاراش واقعا بهمون خوش میگذره با همکارایی که خانم هستن بیشتر جور شدم و هم کار انجام میدیم وهم میگیم ومیخندیم اصلا متوجه گذر زمان نمیشیم. امیدوارم همه ی تلاش هامون نتیجه بده و موفقیت به زودی به سراغمون بیاد.
از موارده دیگه ی مقدمه ی عروسی بگم که رفتیم گلفروشی و هماهنگ شدیم که دسته گل رز سفید لب صورتی برامون اماده کنه و ماشین عروس هم یه قلب پر از گل میخوره و پشتش هم یه ردیف چندتایی گل میخوره و خوشگل میشه ان شالله.
آتلیه هم رفتیم هماهنگی هارو انجام دادیم و طبق پرس وجویی که از بچه ها کردم میگفتن قیمتش خوب دراومده نمونه کارهاشون رو دیدم خیلی خوب بود و سعی کردم خیلی شلوغش نکنم یه البوم ایتالیایی 10 برگ و باغ و یه شاسی و فیلمبرداری مجلس گرفتم و راضی ام از اینکه شلوغش نکردم
کارت دعوت هم شوهری میگفت یه ماه قبل عروسی میریم سفارش میدیم یه هفته ای به دستمون میرسه و کم کم شروع میکنیم به پخش کردنه کارت.
درضمن یه تغییری هم توی مبلام داده شد پارچه ای که میخواستم رو طرف گفت دارم و بعد متوجه شد کم داره و هرچی گشت پیدا نکرد و کلی علاف شدیم و اخرش تصمیم گرفتم یه طرح دیگه بگم و حالا همه میگن دومیه از اولی قشنگ تره و فهمیدم رو هیچ چیزی نباید وسواس به خرج داد اخرش این طوری میشه و ادم ناراحت میشه.
یه سری هم مشکلات پیش اومد در رابطه با خانواده ی خودم که چندروز تحمل کردم و اخرش هم بعد از چند روز مادرشوهرم متوجه ناراحتیم شد و عینه چی بغضم ترکید و باهاش دردودل کردم
دوست نداشتم کسی متوجه شه ولی خب مادرشوهرم خیلی گیرداد که چرا چندروزه توهمی و یواشکی گریه میکنی بهم بگو چته ... همش میگم خداکنه همه چی به خوبی حل شه دم عروسی شر به پا نشه و خدا شر هرکسی رو به خودش برگردونه
یه روز قشنگ هم توی میدون امام داشتیم که تو اینستاگرام عکس هاش رو گذاشتم اون ساعت از شب باورم نمیشد بریم تو صف بستنی بایستیم بس که شلوغ بود و از این نشاط وسرخوشیه مردم لذت بردم وکیف کردم ...
میخواستم برگردم تهران که مادرم گفت بمون تا عید فطر و کارهارو بکن و بعد از عید فطر کم کم جهاز بیاریم...
برای خوشبختیمون دعا کنید...
♥مــاه بــــــانو♥ |سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ | 14:34 |