خرید بک لینک

آدما اگر تو زندگیشون امیدواری نداشتن اصلا نمیتونستن یک لحظه زندگی کنن.

میشه گفت بیشتره این خودکشی ها

و خسته شدن ها بیشتر دلیلش امید نداشتن به اینده است

و از ناامیدی به این مرحله میرسن...

این بحث امیدواری به تولدم تاحدودی مربوطه ،

به خاطراین که دوستای گروه وبلاگ نویسا توی تلگرام منو به عنوان یک ادم امیدوار تحسین میکردند.

روزی که پست تولدم رو گذاشتم ،رفتم خونه و باخودم میگفتم پس کیک کجاست درب یخچال رو باز کردم ولی بازم خبری از کیک نبود .ساعت به 9 شب رسید و مادرم گفت بریم خونه ی مادربزرگت گفتم باشه و تو دلم میگفتم حتما اونجا برام کیک گرفتن ...

وقتی رفتیم از در داخل نمیرفتم میگفتم من خجالت میکشم یهو یه عده ادم بیان جلوم و بگن تولدت مبارک...

وقتی رفتیم داخل دیدم خبری از کیک نیست و خوش خیال بودم ولی بازم امیدمو از دست ندادم و گفتم حتما منو به این بهونه اوردن بیرون تا داداشم که خونه است یکم تدارک ببینه .

وقتی خداحافظی کردیم واومدیم خونه متوجه شدم داداشم عینه خرس خوابیده از اون مدل خوابیدنا که فن های کشتی کج رو هم روش اجرا میکردی از خواب پا نمیشد ...

دیگه اخر شب شد با خودم گفتم درسته من توقع ندارم واسم تولد بگیرن حداقل خشک وخالی یه تبریک بگن اخه این طوری که نمیشه ...

با همین فکرو خیالا تا به خودم بیام ساعت رسیده بود به 3 صبح و من هنوز بیدار بودم

دلم گرفته بود از اینکه به 25 سالگی رسیدم دلم گرفته بود از اینکه اگر خوش بینانه تو این الودگی و هوا و مشکلات قرار باشه 50 سال عمر کنم حالا دقیقا به نصف رسیدم و نصفی دیگه زندگی مو باید بگذرونم... صبحش که رفتم سر کار از شدت خواب چشمام حدقه زده بود بیرون و اشکام سرازیر بود ...

توی محیط کار هر فرصتی که پیدا میکردم سرمو میذاشتم رو میز ومیخوابیدم

وقتی هم که کار تموم شد مادرم زنگ زد با خودم گفتم حتما این دفه دیگه خبریه

رفتم خونه و دیدم نخیر هیشکی خونه نیست و مامان زنگ زد مجدد که ما بیرونیم دیر میایم شام درست کن بخور بخواب

یه لحظه بعد از شنیدن این حرف بهم ریختم و تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم مگر اینکه حالم بهتر شه ...

از حموم که اومدم گوشیو نگاه کردم دیدم مامانم پیام داده پاشو بیا خونه ی مامان بزرگت شام اینجاییم

منم برای اخرین بار امیدوار شدم و یه لباس خوب وشیک پوشیدم و یه مقدار هم ارایش کردم با خودم گفتم با این قیافه اگر برم وحشت میکنن یکم به خودم برسم

وقتی رسیدم دیدم همه جمعن عمه ها دختر عمه و حدودا 22 نفری بودیم.

شام خوردیم وگفتیم وخندیدیم و بالاخره لحظه ی امیدواریم رسید

به این صورت که مامانم موقع ظرف شستن گفت مهناز بابات صدات میکنه و دیدم همگی میگن برو ببین بابات چی میگه ...

منم یه نگاه به درب ورودی کردم دیدم همه ی بچه کوچولوها پشت شیشه با یه ذوقی دارن به اونوره دیوار نگاه میکنن دیواری که توی دید من نبود و میشد حدس زد بابام با یه کیک و شمع پشت دیوار کناره درب ایستاده باشه ...

وقتی همه با هم یه صدا تولدت مبارک رو خوندن

خیلی خوشحالم شدم از طرفی هم خجالت میکشیدم جلو این همه ادم...

یه اتفاق قشنگی هم افتاده بود این بود که بابام اشتباهی شمع هارو از طرف خودش 25 گذاشته بود وقتی اومد داخل همه ترکیدن از خنده

چون 52 خونده میشد

خیلی خنده دار بود قیافه ی متعجب بابام و خنده های حضار فضا رو دلنشین کرده بود

این وسطا حلما خانمه شیطون هم هی میرفت میومد یه انگشت به کیک میزد و دائم دستش توی کیک بود ...

کلی عکس یادگاری گرفتیم عکسایی که نشون میدن امسال اخرین سالیه که خونه ی پدرو تجربه میکنم از سال دیگه ممکنه یه خونه ی دیگه یه شهر دیگه یه جای دیگه باشم ...

مامان وبابام زحمت کشیدن واسم کادوهای قشنگی گرفتن مادربزرگم وداداشم هم همین طور

خیلی دیشب بهم خوش گذشت و از همه ی اینها شیرین تر امیدواریی بود که بهش رسیدم


برچسبها: تولد

♥مــاه بــــــانو♥ |سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ | 10:6 |

برچسب: ماجرای,تولدم, نویسنده: حسین فلاح تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:44

صفحه بندی