برای هر کسی ماه عسل متفاوته و واسه برخی خیلی مهمه
یکی دوست داره ماه عسل بره مشهد یکی میره شمال یکی میره خارج از کشور
من خودم بارها وبارها برنامه ریزی کرده بودم که عروسی رو بعد از سربازیه همسر بگیریم تا بتونیم ماه عسل بریم کربلا ولی خب نشد...
ماه عسلمون همه چی یهویی شد فردای عروسی تا به خودمون اومدیم دیدیم داریم وسیله جمع میکنیم اونم دونفری نه با خانواده ی خودم وشوهرم
موضوع هم همش زیره سره شوهرم بود از مادر پدرم خواسته بود که بیان باهامون شیراز و مادرپدرمم گفتن زشته ما بیاین وبا کمی خواهش وتمنا راضی شدن به یه شرط بیان اونم به شرطی که مادرپدره شوهرم هم بیان ...
یه سفره 6 نفره به سمته شیراز ...
وسطای راه متوجه شدم که برادرشوهرم که مجرده هم میاد. ولی وقتی وسطای مسیر تو صفا شهر بهمون پیوستن دیدم با دوستش اومده . این دهنه من بود که کج وکوله میشد هیچ جوره نمیتونستم ماه عسلمو این جوری درک کنم هضم خانواده هامون واسم راحت بود ولی برادرشوهر و دوستش اصلا راحت نبود . از اونجا بهونه گیری و گوشه گیری هام شروع شد
راست میگن ادمارو تو سفر میشه شناخت واقعا درسته ...
مادرشوهرم با اه و ایف کردناش بارها ناراحتم کرد وجلو مادرپدرم خورد شدم . با بی برنامگی هاشون وقتمونو بارها گرفتن مثلا من تازه عروس بودم ولی مادرشوهرم همش جلو میز ارایش بود
به همین ترتیب ما شب ساعت9 رسیدیم به حافظیه و تو تمام عکسا بنده دمق وعبوس و اخمو بودم و ازدسته همه در میرفتم به بهانه ی دستشویی و چیزای دیگه ... دلم نمیخواست شوهرم ناراحت شه سکوت میکردم ولی از رو رفتارام میشد فهمید که ناراحتم...
روزی که اومدیم به شوهرم گفتم این بدترین سفر تو کل عمرم بود ولی خب تجربه ی خوبی بود...
شاید الان که این حرفارو مینویسم متوجه ی اشکام نشید ولی خیلی واسم سنگین بود این فضا ...
♥مــاه بــــــانو♥ |یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ | 19:11 |
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح