خرید بک لینک

صبح از خواب پا شدم و ساعت 10:25 خودمو به ارایشگاه رسوندم زنگه ارایشگاه رو زدم ولی کسی درب رو باز نکرد

زنگ زدم به ارایشگرم که گفت توی راه هستم و راس ساعته 10:30 اونجام . وقتی اومد بهم گفت قرارمون ساعته 10:30 بود گفتم استرس داشتم شرمنده باهم روبوسی کردیم و رفتم داخل ...

اول از همه بهم گفت برو دستشویی ... بعد رفتم نشستم روی صندلی و لنز رو برام گذاشت وبهم قرص حساسیت داد و ارایش رو انجام داد... راس ساعته 13 کارم تموم شد وقتی خودمو تو اینه نگاه کردم خیلی خوشگل شده بودم جوری که مادرشوهرم وارد شد اولش منو نشناخت اخه با لباس عروس می درخشیدم ...

لباس عروسم پر از مروارید های ریز بود با دراپی ریز دور پهلو ها و توری زیبا وکار شده که زیباییشو دو چندان میکرد.

از همه چیز راضی بودم و پشته سرهم زنگ میزدم به داماد اخه قرار بود ساعت 3 بیاد دنبالم بریم باغ واتلیه ولی من زود اماده شده بودم و تو لباسه عروس کلافه بودم و بی خبر از اینکه کلافگی تو لباس عروس تازه بخشه خوبش همون ارایشگاهه

دیگه بعد از 20 بار زنگ زدن وغر زدن به جانه شوهر ساعت 3:30 اومدن ورفتیم برای باغ

توی راه کلی قرتی بازی و جنگولک بازی در اوردیم منو شوهرم خیلی بچه مثبتیم اصلا اهله سبک بازی و شیطونی تو ملا عام نیستیم واسه همین واسمون یکم حرکتایی که فیلم بردار میگفت غریب بود ...

رسیدیم به باغ و با دو فیلم برداره مهربون و صبور روبه رو شدیم که خیلی شوخ و خوش خنده بودن و خستگی مون در میرفت.

بالاخره بعد از کلی دویدن و ژست گرفتن و رقصیدن توی باغ رفتیم اتلیه و عکسای اتلیه رو گرفتیم و راه افتادیم به سمته تالار

توی راه هرماشینی رد میشد برامون بوق میزد و یه جا پشته ترافیک موندیم دوتا خانم اومدن پیشم و از پشته شیشه برام کل میکشیدن و دست و جیغ میزدن و برامون ارزوی خوشبختی کردن اینجا بود که به وجوده ادمای مهربون پی بردم.

وقتی رسیدیم تالار برادرشوهرم بساطه اتیش بازی و دود مصنوعی رو بنا کرد و تقریبا نصفه مردا بیرون بودن منم که خجالتی خواهش کردم تا ورودیه زنونه با ماشین بریم خخخ

پرسنل تالار اومدن اسفند بهمون داد که بچرخونیم و از این کارا و وقتی وارده سالن شدیم موزیکه وروده عروس دوماد پخش شد همون موزیکی که دوستم فاطمه برام فرستاده بود و من لبخند رو لبام نشست چون خبر نداشتم دی جی هم همین فکرو داره ...

تا سلام علیک کردیم ونشستیم موزیک رقص دونفره عروس دوماد گذاشتن و اماده ی رقص شدیم

من هیچ امادگی برای رقص نداشتم و سعی کردم هرچی از دیگران دیدم رو اجرا کنم که خداروشکر همه گفتن رقصت قشنگ بود و اقا دوماد تو اهنگه دوم کنار وایسادن و من با بقیه رقصیدم رقصم اون قدر تو اهنگا زیاد شد که مامانم گفت دختر تو این انرژی رو از کجا اوردی؟؟؟!!! دختر خالم اومد در گوشم گفت گلین بی ذره اوتور جفنگ اولما نه قدر اویناسان؟؟؟(عروس یکم بشین جفنگ نباش چه قدر میرقصی؟)

البته به شوخی گفت و منم به شوخی جوابشو دادم منو دخترخالمم زیاد باهم راحتیم...

ساعته شام خوردن رسید ومهمونا رفتن سالن واسه شام و ماهم واسه ی مراسمه شام موندیم تو سالن وبعدشم عروس کشون

عروس کشون واسم خیلی حسه خوبی بود 15 تا ماشین ازتالار تا خونمون اومدن 45 کیلومتر راه اومدن زحمت کشیدن

توی راه کلی وایسادن ورقصیدن و مهم تر از همه اتوبان رو شلوغ نکردن و جاهای خلوت میزدن بغل و لاینه سرعت رو باز گذاشتن

رسیدیم خونه و دم درب گوسفند قربونی کردن و تخم مرغ شکستیم و رفتیم داخله خونه وبقیه اومدن تو خونه بزن برقص کردیم و ساعت2 همه بالاخره رفتن و بعد از کلی دردسر ساعت4 اره بازکردنه موهام و برداشتنه لنز که به چشمام چسبیده بود و در نمیومد انجام شد و تا چشمامو بستم ساعت8 زنگ زدن که پاشید بیاید خونه ی مادرشوهر مهمونا جمع هستند.

خیلی خسته بودم درسته که رسمه عروس دوماد صبح عروسی میرن خونه ی مادرشوهر ولی من خسته بودم کفشا به پام فشار اورده بود وتاول زده بود زانوهام درد میکرد سرم درد میکرد دستام جون نداشت دلم میخواست بخوابم

بالاخره تونستم ساعت 11 اماده بشم وراهی خونه ی مادرشوهر شدیم و خوابالو رسیدم و نهار رو از غذای باقیمانده ی تالار دادن و همگی بزن برقص کردن و فامیلای من که خونه مو ندیده بودن گفتن میخوان بیان ببینن که از اونجا 8 تا ماشین شدیم ساعت4 غروب راه افتادیم و یه عروس کشون تو بعد از ظهر راه انداختیم و کلی خندیدیم و رسیدیم خونه بازم اهنگ گذاشتن رقصیدن و بعد هم همه رفتن...

♥مــاه بــــــانو♥ |یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ | 19:9 |

برچسب: روزه,عروسی,رسید, نویسنده: حسین فلاح تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:54

صفحه بندی