ماجرا از اونجایی اب میخوره که من یکی از عمه هام رفته بود کربلا تو اربعین . این عمم خیلی اهل خونه و زندگی نیست خیلی شلخته است سر همین شلخته بودنش شوهرش یه بار کتکش زد و باهاش دعوا کرد .
بعد موقع اومدن از کربلا خواهرشوهراش میرن خونشو تمیز کنن میبینن خونه اش رو گندگرفته وخیلی کثیفه . مادربزرگمم به خاطر شلخته بودنه عمم گریه میکنه و با مامانم درد دل میکنه و مامانمم میگه خب باید کمتر بشینه پای گوشی تا به خانواده اش برسه .
بعد مامانم بهم زنگ زد و گفت قضیه ی عمت این طوریه و ماداریم میایم مادربزرگتم هست یه وقت خونه ات کثیف نباشه ها که بفهمه ماها شلخته نیستیم.
منم خب هیچ وقت خونه ام کثیف نیست قانون گذاشتم هرهفته دستشویی و ظرفارو مواد میزنم خونه رو جارو میکشم لباسارو میشورم و نمیذارم خونه ام به هم بریزه .
این چند وقت که باشگاه میرم و میومدم خونه خسته میشدم و وقت داشتم فقط غذا درست کنم . به شوهرم گفتم من بدنم درد میکنه تو جارو برقی بکش
ایشونم سر هم کرده بود رفته بود مثلا زیر فرشارو نکشیده بود گوشه هارو نکشیده بود فقط یه ذره دوروبرو تمیز کرده بود .
ازشانسم دقیقا یه روز قبل از اومدن خانواده شوفاژ طبقه بالایی خراب شده بود و اب ریخته بود سقف تمام خیس شده بود بالکن پر از اب شده بود وجوجه هام خیس شده بودن .
من تماما شستم و باز دوباره روز اومدنه خانوادم اب ریخت تو بالکن و شوهر گفت تمیز نکن بذار طبقه بالایی بیاد ببینه چیشده .
هیچی خانواده اومدن و مامانمم به خاطر کل انداختن با مادربزرگم هی تو خونه ام میچرخید ببینه همه چی تمیزه یا نه .
دیگه اعصابم خورد شده بود کمدارو میگشت اتاقارو میگشت تو گازمم حتی میگشت تا ببینه تمیزه یا نه .
شروع کرد با صدای بلند به داد زدن جلوی مادربزرگم و مادرشوهرم که ازوقتی شوهر کردی شلخته شدی چرا بالکنت کثیفه و هرچی من توضیح میدادم که شوهرم گفت تمیز نکن بذار همسایه ببینه گوش نمیکرد . این رفتار ناراحتم کرد خب اگر کثیفی دیدی اروم و بی صدا تمیز کن و ابروی منو نبر .
اونقدرسروصدا کرد تا مادربزرگم گفت ببین به کی خندیدی به سر دخترت اومده .این حرف مامانمو حرصی کرد و منو کشوند تو اتاق و کلی دعوام کرد و من حق داشتم ناراحت شم چون دوست ندارم کسی بیاد خونمونو بگرده و نقطه ضعف پیدا کنه .هیچکسی دوست نداره،به مادرم گفتم چرا از سر کل کل و لج با مامان بزرگ منو اذیت میکنی؟ چرا وسواسی شدی راحتم بذار دست نزن به وسایلا ببین تمیزن یا نه .
وانمود نکن همیشه تمیزی و بقیه کثیفن. من بهم برمیخوره مامان .
مامانمم ناراحت شد و شال و کلاه کردن و رفتن .
وقتی خداحافظی کردم ازشون ناخوداگاه اشکام ریخت در و بستم که دیدم بابام زنگ درو زد و گفت اومدم ببینم با مادرت حرفت شده ؟ گفتم نه چیزی نشده . گفت من میشناسمتون هردو از صبح دمق شدین
بغضم ترکید و گفتم قضیه رو ، بابامم بغلم کرد و گفت اهمیت نده با مادرت صحبت میکنم اینجا خونه ات هست و نباید این رفتارو مادرت جلو مادربزرگت میکرد .گفتم بابا مامانو ناراحت نکن طاقت ناراحتی شو ندارم.
وقتی رفتن کلی غصه خوردم ولی جلو شوهرم گریه نمیکردم چون نمیخواستم پی ببره چی شده .
♥مــاه بــــــانو♥ |جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶ | 20:14 |
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح