اما متاسفانه حالی واسه نوشتن و توضیح ندارم...
روز اول مهمونی عالی بود، خیلی خوش گذشت سالاد الویه و سالاد کاهو و زرشک پلو با مرغ و ژله هندوانه درست کردم.
فرداش با خانواده رفتیم میدون امام دور زدیم و تا شب گشتیم.
اما روز سوم...
چه قدر تلخ و سرد گذشت...
ماجراش طولانیه ولی بیشترباعثش مادربزرگم بود که اونم اورده بودن و باعث دعوا بین من و مادرم شد و هردو به گریه افتادیم و با قهر خداحافظی کردن .
البته کسی از دعوامون خبر نداره حتی بابامم نفهمید و لحظه اخر اومد پیشم و گفت احتمال میدم یه چیزی بین شما شده که هردو اخم کردین . بابام حق رو بهم داد و گفت ناراحت نباش ولی اشکام تموم نمیشد و رفتنه خانواده رو بهونه کردم تا شوهرم متوجه نشه .
کاش دلی نمیشکست...
کاش دله مادرم نمیشکست...
اونقدر دلم گرفته که حد نداره...
♥مــاه بــــــانو♥ |دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶ | 20:51 |
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح