خرید بک لینک
سلام من بعد از اون اتفاق رفتم بررسی از مرجع تهران طبق کپی رایت و یه دلی از عزا در اوردم وحسابی خانواده رو دیدم

نمیدونم چرا نیومدم پستشو بذارم؟ برای خودمم عجیبه فکر میکردم پست گذاشتم خخخ

داداشم حالش خوب بود فقط دستش تو گچ بود وجراحیش کردن و ان شالله زودی خوب میشه.

مامان بابامم خوب بودن و از بودنم مشخص بود ذوق میکردن . خالم دعوتمون کرد برای روضه اش بریم ، منم کلا از روضه رفتن خیلی خوشم نمیاد و دوست ندارم مگر اینکه زمانش کم باشه و بیشتر حرفای خوب بزنن که یکم اطلاع دینی مون بره بالا .

ولی خب خانمی که خالم اورده بود خیلی با سواد نبودو اشتباه زیاد داشت هم تو قرآن خوندن و هم تو تفسیر کردن قرآن که خواستم بهش بگم ولی خب گفتم ولش کن.

خلاصه روضه اش تموم شد گفت فردا وپس فردا هم که هستی خواستم بپیچونم گفتم فردا کار دارم جایی باید برم.

ولی پس فرداشو نشد بپیچونم و رفتم ولی عجب روضه ای بود 4 ساعت....

تمام پاهام وکمرم بی حس شده بود هوا هم گرم بود خخخ هی بلند میشدم میرفتم حیاط دوباره برمیگشتم تموم نمیشد که ، ولی ان شالله نذرش قبول باشه حداقل فامیلو دیدیم .

شب پنجشنبه هم همسایه روبه رویی مون دعوتمون کرد خونشون چون بعد ازدواجم باردار بود نمیتونست پاگشا کنه گیر داد الان که پسرم بزرگتر شده میخوام پاگشات کنم.

خیلی اونشب خوش گذشت خیلی خوب بود تا نصف شب با پسر خوشگلش بازی کردیم یه جورایی بچه اش چون شیر مادر نخورده (به خاطر اینکه همسایه معده اش رو عمل کرده شیر نداشته) بیشتر مامانم پیشش بوده وگاهی میاورده خونه مون که مادرش بره ورزش و پیاده روی واسه همین بچه اش کلا با مامانم یه حس مادرانه ای داره.

وقتی برگشتیم همش میگفتم کاش نمیومدم اخه وقتی میام پاهام نایی برای رفتن نداره میمونم تو دوراهی که اومدنم خوبه یا نه با نبودن راحت تر کنار میام تا اینکه ببینمشون و ترکشون کنم.

مکافاته بدتر اینجاست اگر برم بررسی از مرجع تهران طبق کپی رایت زندگی کنم هم دلم برای دوستای اصفهانم و عزیزایی که اصفهان هستند تنگ میشه و برام سخته.

راستی این چند روز تعطیلی با دوستای شوهر رفتیم بررسی از مرجع محلات طبق کپی رایت عالی بود مسافرت یک روزه به هلند ایران خخخ

هرچند وقت نشد بریم باغ گل و نمایشگاه گل و این حرفا

چون صبحش رفتیم ابگرم بالای کوه و بعدشم رفتیم پارک سرچشمه که خیلیی خیلیی زیبا و قشنگ بود و خوشم اومد و خواستیم بریم سمت گل ها که زن محسن باز ادا دراورد وگفت من باید قبل 9 شب خونه باشم وگرنه بابام پوستمو میکنه یه جوری رفتار میکنه انگاری با دوس پسرش اومده انگار نه انگار شوهر کردهه...

ما هم گفتیم پس ما وصالح اینا میریم سمت گل ها شما برید سمت اصفهان ساعت 4 بعدظهر بود که خداحافظی کردیم و داشتیم از هم دور میشدیم که محسن زنگ شد گفت کیف پولم تو ماشین شما نیست؟ زدیم بغل وهرچی گشتیم پیدا نشد . وای مارو میگی خیلی ترسیدیم چون کیفش کیف کتی بود و کلی مدارک وپول همراهش بود و یه 20 دلار هم داخلش داشت خخخ خلاصه هرجا که رفته بودیم و دوباره رفتیم و وجب به وجب گشتیم ولی نبود که نبود.

اخرش شوهر گفت من از باجه بلیط فروشی کارت گرفتم روش شماره داره میخواید زنگ بزنیم ؟

که دیگه زنگ زدیم و گفتن خبر میدن و ساعت 11 شب خبر دادن که پیدا شده ولی خیلی پژمرده برگشتیم وخیلی ناراحت بودیم .

منو مریم (زن صالح) همش میگفتیم خدا میخواست ما معنی همت و همراهی رو به زن محسن یاد بدیم چون حرکتایی کرد که با خودمون گفتیم با این دختر تا سر کوچه هم نمیشه رفت .

مثلا کل راه دست به سیاه سفید نزد یا از پارکینگ میخواستیم وسیله ببریم تا جایی که میخواستیم بشینیم یه ربعی راه بود هیچی دستش نگرفت بیاره و ماهم اگر برنمیداشتیم شوهرامون باید سه بار میرفتن ومیومدن و مسیر ناهموار و بالا پایین خسته میشدن .

ولی این خانم هیچی هیچی دستش نگرفت تازه بازوی شوهرشو سفت میچسبید که اونم زیاد وسیله بر نداره قیافه ی منو مریم عصبانیی بود خخخ

موقع نهار گذاشتن هم من سه تا دستکش اوردم که جوجه هارو سیخ بزنیم هرچی گفتیم سه تا دستکشه اصلا خودشو زد به نشنیدن و نگفت بیام کمکتون .

ولی مریم پا به پای من کار میکرد از اماده کردنه وسایل نهار و چیزای دیگه و واقعا دستش درد نکنه

از طرفی شوهر تا بهش غر میزنم میگم زن محسن بیاد هرجا من نمیام و اینا میگه بذار رو حساب اینکه مادر پدرش بهش همراهی رو یاد ندادن که هرجا رفتی کمک کن .

ولی خب من برده اش که نیستم منت سرش نمیذارم ولی این بار سومه که ما میریم بیرون و من غذارو میارم اماده میکنم برنج میپزم میوه و خوراکی و همه چی

درسته که پولشو دونگی حساب میکنیم ولی پول کار کردنمو که نمیگیرم باید ادم هرجا میره همگی کار کنن چه زن و چه مرد ...

ولی باز از تنهایی بهتره خخخ

راستی مهتاب جونم عزیزه دلم تبریک میگم ان شالله قدم اقا سامیار گل پر از برکت باشه براتون و بهترین لحظات رو داشته باشین .

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:37

صفحه بندی