خرید بک لینک

سلام

تا به حال خانواده ی مخفی کار ندیده بودیم که به حول قوه الهی محیا شد.

دیروز شنبه نوبت دکتر داشتم قرار بود دوباره معاینه بشم ببینه عفونت درچه حدیه. به شوهر گفتم نمیخواد بیای فولادشهر وبرگردی خودم میام اصفهان که هم بریم دکتر و هم یه سر بریم ابن سینا پارچه برای کوسن مبلام بگیرم.

راستش کوسن های مبل همسایه رو دیدم دلم رفت ازش خواستم بهم یاد بده دستشون کنم چون روش گلکاری داره با پارچه های دور ریز و خیلی خوشگله.

رفتیم مطب من نوبتم ساعت 4 بود دکتر هنوز نیومده بود درب مطب بسته بود پرسیدیم گفتن نیم ساعت دیگه میان. ماهم برا نیم ساعتش رفتیم پارک هشت بهشت دور زدیم و برگشتیم . مطب باز کرده بود به دختره گفتم میخوام برم جایی اگر دکتر دیر میاد من برم وبرگردم گفت حتما برگرد جواب پاپ اسمیرت خوب نیست باید دکتر ببینه.

وای منو میگید اصلا وا رفتم چون چیزی از پاپ اسمیر نمیدونستم فکر میکردم فقط تست سرطان هست و توش بله وخیر داره .

وقتی گفت خوب نیست گفتم حتما دچار سرطان شدم خخخ

این توهم خانوادگیه چون مادر ومادربزرگم مشکل داشتن مادرم درمان شد ومادربزرگم فوت کرد.

دیگه تا برسم تو ماشین حالم خیلی بد بود بدنم یخ کرده بود به شوهر گفتم ولی گفت دختره چرت گفته و هیچی حالیش نیست و این حرفا.

راه افتادیم به سمت ابن سینا ولی همچنان سردرد داشتم تا که رسیدیم و دست رو یه پارچه گذاشتم برا کوسن چون رنگش تک بود خیلیا نداشتن و یا اگر داشتن قیمت پرت میگفتن وکیفیت هاشون افتضاح بود.

بعد از یه مقدار گشتن یه مغازه رفتیم از رنگ پارچه ای که میخواستم داشت ولی به جای ساتن کش ساتن بارانی بود

باورتون نمیشه عاشق جنس پارچه اش شدم به قول خودمون از اون پارچه هاست که مرگ ندارن محکم و براق و خیلی خوب. سه متری خریدم و برگشتیم مطب . به محض ورود با اینکه شلوغ بود گفت برو داخل نوبتت شده دکتر معاینه کرد و گفت خیلی عفونتت بهتر شده فقط باید قرصی که برا کیست دادم رو تموم کنی بیای دوباره سونو بدی. گفتم پاپ اسمیرم چی گفت خیلی خوبه یکم عفونت داری که با دارو رفع میشه. خیالم خیلی راحت شد.

بعد از مطب هم برا شام هوس سوخاری کردم خیلی جاهارو رفتیم کلا انگار همه رفتن تو کاره برگر و پیتزا و هرچی میگشتیم سوخاری پیدا نمیکردیم.

دیگه یادمون افتاد به خانه کنتاکی تو سی وسه پل.

جالب بود هیچکسی سفارشی غیر از سوخاری نمیداد همه عینه هم بود سفارششون با اینکه تنوع زیاده، جالبیش اینجا بود شاگرده همسر اونجا کار میکرد سینی مونو سفارشی ریخته بود عینه کوه اومده بود بالا خخخ

بقیه نگاهمون میکردن خنده ام گرفته بود اخرش هم جاتون خالی کلی شو ظرف گرفتیم بردیم خونه که اسراف نشه.

راستی من داروهای عفونتم تموم شده بود یه دارو جدید داد که متاسفانه یا حساسیت دارم و یا اولشه این طوری شدم جوری که تا صبح نخوابیدم و میسوختم وحس خارش داشتم. تا صبح چشم رو هم نذاشتم کله ام از شدت خستگی گیج و منگ بود دیگه ساعتای 6 صبح بهتر شدم.

و اما ماجرای مخفی کاری...

صبحی زنگ زدم به مامانم حال واحوال واینا

گفت اینورا نمیاین گفتم شما که شمالید ماهم شوهر درگیره فعلا تعطیلی باشه دوست داریم بیایم، گفت هفته ی دیگه سه شنبه اربعینه تعطیله بیاید.

گفتم فکر نمیکنم بشه ولی ان شالله ، که دیدم داره با خنده حرف میزنه گفت حتما بیایدا بعد یهو گفت وایسا برم تو اتاق . گفتم چیشد؟ میگه نمیخوام جلو بقیه حرف بزنم منظورش مامان بزرگم وبابام بود.

هی میخندید و میگفت بیایدا حتما بیای...

منم اصلا حواسم به ماه صفرو اربعین واینا نبود گفتم از خنده ات مشخصه داداشو زن دادینا

یهو وسط خنده اش صداش گرفت گفت هعییی کاش زن گرفته بودیم براش.

دیگه مردم از ترس گفتم بگو خب چیشده دارم میمیرم از استرس...

میگه قرار بود بهت نگیم که راه دوری هول نشی یه وقت ، داداشت دو هفته پیش پشت ترک موتور دوستش بود تصادف کرده یه کم بدنش کوفته شده.

البته طوریش نشده ها دوروز بعدش رفته با دوستش کوهنوری شاخه درختو گرفته نمیدونم بالا کجا بوده پرت شده دستش شکسته مچشو عمل کردن و پیچ و اینا بستن ، اینجاهاشو من نمیشنیدم چی میگه فقط اشک میریختم وگریه میکردم اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بودم. مامانم میگفت گوش میدی میگفتم ارههه ولی واقعا هنگ بودم. داداشم چه دردی کشیده و بهم نگفته؟ وقتایی که من زنگ میزدم چرا نگفت؟من که چندبار زنگ زدم گفتم دلم شور میزنه چرا نگفت؟ چرا میخندید و بروز نمیداد؟؟

بعد از قضیه ی داداشمم مامانم انگار هول کرده حرص خورده پشت گردنش دوباره گرفته و یه ظرف بدنش مثل قبل بیحس شده که بابام زنگ زده امبولانس و خداروشکر به موقع بوده زنگ زدنش .

مامانم میگه به هیچکسی نگفتیم چون حوصله ی حرف وحرکات فامیل رو نداشتیم البته حق داره دفه قبل که داداشم رفت اتاق عمل به خاطر تصادف با موتور و شکستن بینیش هرکی اومد سر بزنه یه چرتی گفت ورفت و مارو خسته تر و ناراحت تر کرد. مامانمم تصمیم گرفت به کسی نگه که دردسر نکشه واسه همین رفتن شمال و فقط مادربزرگم وعمم که شماله میدونن و اونام دهنشون قرصه.

مامانم میگه یه قربونی دادیم که تو داداشت طوریتون نشه بس که تو این دو هفته بد اوردیم. تو دوهفته داداشم و من و مامانم مریض شدیم.و یخچال باغمون سوخت .

از همه چی بیشتر از مامانم ناراحتم که چرا بهم نگفت چرا بررسی از مرجع پنهون طبق کپی رایت کاری کرد، میدونم به خاطر اینکه راه دورم هیچی نگفتن ولی همش میگم اون لحظه نیاز بود پیش داداشم باشم . ما دوتا طاقت درد همو نداریم پیش هم باشیم دردارو یادمون میره . چرا ازم مخفی کردن و این قدر دیر گفتن؟

از صبح روح وروانم ریخته بهم و یه ساعت یه بار اشک میریزم نه میل به صبحونه داشتم ونه نهار فقط دلم میخواد بخوابم...

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:37

صفحه بندی