کاش میشد یه وقتایی یکی باشه اونقدر براش حرف بزنی بگی و بگی و بگیی تا خالی شی دیگه جونی برات نمونه بخوای ادامه بدی به اندازه هزارسال براش حرف بزنی و اونم با جون و دل گوش بده و حرکات صورتش کامل نشون بده که داره حرفاتو میشنوه و براش مهمه چیشد و چی گفتی ...
وقتی داری حرف میزنی بری تو یه فضای دیگه هیچی نباشه سکوت باشه و انعکاس صدات ...
کاش میشد در کنار این نیازه به شدت واجب یه نیازی هم برطرف شه ، نیاز به نبودن دیگران ...
اینکه هیچ کسی نباشه تو باشی و تنهایی و فقط اون یه گوش شنوا ... خودت و خودت و تنهاییت .
عجیب اینروزا از آدما فراری ام ، نمیفهممشون درکشون نمیکنم هرچه قدر خوب باشن بازم برام سخته خیلی سخت ...
حس دیوونگی دارم احساس قبل از مرگ لحظه های سخت دل کندن ،
همونقدر که دلم به دل کندن از دنیا راضی نیست همون اندازه دلم به ادامه دادن و نفس کشیدنم راضی نیست...
آخ که چه قدر نیازه کمی نبودن ..
+آهنگ وبلاگ به روز شد...
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح