چند روز پیش تصمیم گرفتم یه تکونی به خودم بدم و از این اوضاع بیام بیرون
امروز با دختر خاله ها خداروشکر روز خوبی رو گذروندیم
صبح رفتم خونه دخترخالم آرزو سرراه مهسا رو برداشتیم دختر خاله کوچیکه ...
صبحونه خشیل خوردیم ( یه غذای اردبیلی که از ارد و اب به عمل میاد با شیر و کره میخورن )
بعد از خشیل منو مهسا رفتیم استخر وآرزو بچه شو برد کاردرمانی
بعد از استخر هم برگشتیم خونه آرزو سالادماکارونی زدیم بر بدن و غروب اومدم خونه .
منو مهسا توی استخر تصمیم گرفتیم یه ترم ثبت نام کنیم اموزش شنا خخخ از اون تصمیم های الکی ولی جدا ناراحتم که شنا کردنم خوب نیس و معمولی بلدم شوهر هم اینسری گفت چرا کناره باشگاه ایروبیک که میری استخر ثبت نام نمیکنی گفتم ببینم چی میشه . قرار بود فردا بریم اصفهان اسباب بیاریم ماموریت خورد گرگان به همسر و امروز راهی شد رفت احتمالا دوشنبه اسباب کشی کنیم.
20 مرداد هم عقد دخترداییمه و من بیخیاله عقده برادرشوهر شدم چون خبری ندادن خدا خدا میکنم بعد از محرم و صفر باشه که دوبار تو یه ماه نریم اصفهان.
اوضاع خونه این روزا جالب نیست ولی دارم تلاشمو میکنم که کم نیارم و غول مرحله آخر رو شکست بدم ...
نمیتونم توضیحی بدم ولی واقعا غول هست و خیلی تو روحیه ام تاثیر گذاشته امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره دارم تلاشمو میکنم کمک کنم به خوب شدن اوضاع.
شبا با مامانم ارایش غلیظ میکنیم و به انتظار میشینیم تا شوهرامون بیان خخخ .
از روزی که میرم باشگاه بدن دردای بعد باشگاه زیاد شده ولی دوستشون دارم میفهمم تلاشم تاثیر گذار بوده و دارم موفق میشم .
سالگرد ازدواجمون نزدیکه همون 20مرداد که عقده دختر داییمه،
دوست داشتم یه جشن دونفره بگیریم و تو یه رستوران شیک خوش بگذرونیم ولی خب نشد و از صبحش درگیریم و ان شالله یه روز قبل یا بعدش یه جشن حالا یا دونفره یا دورهمی با مادرپدر بگیریم چون تا اون موقع ما اسباب اوردیم و میشیم طبقه پایین خانواده...
دوست دارم توی این پست برای حال خوب هم دعا کنیم برای بهتر شدن اوضاع زندگی همه و رفع مشکلات و شفای بیماران ..
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح