خرید بک لینک

سلام

چند وقت پیش سمانه که هم عروس عموی مادرمه و هم دوست از بچگی تا بزرگسالی و همسایه ی قدیمیمون هست زنگ زد ، گفت مهناز دارم کلافه میشم. خانواده شوهر هرشب تو عید مهمونی دارن خونه هم ...

اونا ۸تا پسرن یه دختر همه هم متاهل و بچه دار جزاخری که سندرم داون داره. تعدادشون شاید به ۴۰تا۵۰برسه .

سمانه میگفت مهمونی شون مثل هرسال برقراره هرشب جمعیتی خونه یه پسر میرن روز اخر خونه دختر میرن .

و سمانه حرص میخورده وسط کرونا چرا مهمونی گرفتن؟

سمانه با شوهرش دعواش شده گفته حق نداری بری مهمونیشون درسته خانوادتن ولی الان بحث کروناست .

اونام کلی پشت سر این بنده خدا حرف زدن که تو با ما قطع رابطه کردی و اینحرفا .

حالا بگو چیشد؟

شبی که نوبت خونه دختره بوده زن عمو وعمو و پسر کوچیکه که سندرم داره حالشون بد میشه نفسشون میگیره میبرن دکتر

تست میدن کرونا داشتن ... یعنی ۴۰نفری که با اونا هرشب سر یه سفره بودن هم ممکنه کرونا گرفته باشن . عمو و پسرش مرخص میشن زن عمو رومیبرن Icu

سمانه زنگ زده بود دیدی مهناز؟ دیدی من حرص خوردنام الکی نبود دعوا با شوهرم الکی نبود؟ اخرش کرونا گرفتن .

گفت حال زن عمو اونقدر بده با اکسیژن به زور نفس میکشه.

و اینکه دیشب فوت کرد خیلی مرگ بدی بود

مادرم که گفت ماها نمیریم چون بچه هاش هم شایدداشته باشن .

با این اوضاعم ممکنه کسی نره هرچند پررو زنگ زدن تو این شرایط مهمون برای مراسم دعوت کردن . ولی هرکی بره با جونش بازی کرده .

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:20

صفحه بندی