خرید بک لینک

زن 1م رفت سونو و 1 بچش مشخص شد

جنسیتشو هیچکسی جز خواهرش نمیدونست

قرار شد مهمونی بگیره

گفت بیاید کرج مامانم گفت مهناز تا کرج سختشه تو ماشین بشینه

برای همین اونا اومدن تهران و رفتیم پارک

خواهرش بادکنک های صورتی و ابی گرفت بود با کیک و بادکنک مشکی

از اونجایی که بر اساس حالت های الهه میدونستیم پسره همه بی ذوق بودیم

خود الهه هم سالها پیش سونوگرافشون کار کرده از رو ضربان قلب میفهمه جنسیت چیه.

هی میگفت مهمونی گرفتیم دور هم باشیم وگرنه که جنسیت مشخصه

داداش منم خوشحال هی میگفت بادکنک ابی هارو بیارید جلو

صورتیا برن عقب و تو تمام عکسا دست داداشم به عنوان انتخاب رو بادکنک ابی بود

میگفتیم تابلو نکن دیگه داداش

این وسط که هی الهه میگفت مشخصه پسره من میگفتم بازم نمیشه اعتماد کردا یه درصدی بذار میگفت نه اصن پیرزنه تو مطب هم 10 تا بچه داشت قیافمو دید گفت پسره

از اون بدتر مادرم بود که برای کادو میخواست ماشین بخره بذاره وسط

خلاصه نوبت ترکوندن بادکنک شد تزیین بادکنک هارو روی یه درخت کرده بودن

اینم بگم الهه فقط و فقط دلش با بچه دختر بود

سر من همش میگفت کاش دختر شه وقتی دختر شد کلی ذوق کرد

سر خودشم چون میدونست بچه پسره اصلا ذوق نداشت

برعکسش داداشم عاشق پسره

بادکنک رو ترکوندن و چون یکم هوا تاریک بود خیلی به پولکای داخل بادکنک نگاه نکردن دست زدن و همدیگه رو نگاه کردن

یهو خواهر الهه گفت اصن پولک هارو نگاه کردین؟ گفتن اره دیگه ابیه

چون هوا تاریک بود رنگا خیلی قابل تشخیص نبود

ابجیش گفت بیشتر دقت کن و یهو دید وای صورتیه

یه جوری خوشحال شد بالا پایین میپرید جیغ میزد که اصن نگم

تا اخر شب از شدت خوشحالی رو ویبره بود

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 0:02

صفحه بندی