خرید بک لینک
اسباب کشی کردیم به خونه به‌روزاول خرداد ماه، به آزمونی که قرار بود اول خرداد بدم نرسیدم بعدشم جنگ شد افتاد اخر تیرماه اما.... از دست رفتارهای همسایه خلاص شدمارامش و سکوت زیادی دارهخونه بزرگ تر و دلباز ترهآزمونم رو قبول شدم می ارزید به سختیش به دوری یک ماهه از بچم به صبح تا شب خوندن و 12 کیلو وزن کم شدنبه داغون شدنم می ارزیدبرآیند تلاشم ارزش داره چون به خاطرش خیلی سختی کشیدم راه طولانی رو رفتم مسافتی هم حساب کنیم طولانی بود اینکه زمینی بری تا ترکیه برای یه آزمون اما قبولیش خیلی شیرین بود حال دلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 1:10

با کمک مشاور ماهلین رو بردم مهدکودک چون بعد جنگ خیلی رفتارهای عجیب شده بود تیک پیدا کرده بود، لب هاشو میکند، ناخن هاشو میجویدشبها با صدای انفجار بیدار میشد و گریه میکرد.الان که میره مهد عالی پیش رفته و خوب شده ولی مشکل اصلی این بود که محله نوین خیلی شیب داره و به کوه نزدیکهیه جورایی انگار رو کوه خونه ساختن و بردن و اوردن با پاش پیاده اذیتم میکرد. یه وقتام ماهلین میگفت بغلم کن از خیابون های پر از شیب بچه بغل فقط درد بود که برام مونده بود. یه روز که خیلی خسته بودم و گریه میکردم از درد، شوهرم گفتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 1:10

صبح طبق معمول بیدار شدم دخترمو بردم مهد کودک و موقع برگشتن گفتم بذار شجاعت به خرج بدم و برم سمت بازار روز و جای شلوغ سفارش کنم هیچ وقت تاحالا با ماشین نرفته بودم چون منطقه ش شیب زیادی داره و میترسیدم نتونم و بله بیشترشو نتونستم هزار بار خاموش کردم و ماشین هی میرفت عقب به ماشین پشتی نزدیک میشد و من هی هول تر و استرسی تر میشدم به هر زوری بود راه افتادم و رفتم سمت خونه اومدم پارک ال کنم چون قسمت پارک کردن یه پله کوچیک داره از ترس اینکه گاز بدم بزنم به ماشین بغلیا گاز نمیدادم و خاموش میشدهی خاموش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 1:10

برای تاییدیه کدپستی باید پستچی میومد دم خونه

ماهم ادرس خونه تهران و دادیم که پلاک تهران باشه

کدپستی

حالا همیشه ی خدا پستچی میاد یه شیتیل بهش میدیم و تایید میکنه

اینسری نرخش رفته بود بالا و کلاس میذاشت تایید نمیکرد چون خودمون حضور نداشتیم و مدارک دست مادرم بود.

با التماس و پول بیشتر و زجه ناله و صدنفر التماس کردن بهش قبول کرد

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 1:10

روز چهارشنبه میخواستم دخترمو ببرم مهد، هرچی ماشین و استارت زدم روشن نشد.رفتم باتری ساز اوردم، نگاه کرد. گفت باتریش خالی شده 5 میلیون خرجشه، گفتم باشه، مجدد از مغازه زنگ زد گفت جنس رفته بالا شده 6 تومن، فهمیدم ادم حسابی نیست.گفتم نمیخواد شوهرم ماموریته برگرده خودش باهاتون صحبت میکنه.بعد از مهد رفتم تهران، تا دیشب که برگشتم و دیدم ماشین و خط انداختن، اونم دور تا دور ماشین.شوهرم صبح ماشینو استارت زد روشن شد، برد باتری ساز دیگه ای و اونم گفته مشکلی نداره باتریش، یکم اتصال بدنه و سیم و پیچ هاش شل بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 1:10

روز بعد میریم ماشین و پلاک بزنیم

این دو هفته که تهیهیمش شوهر ماموریت بوده و نشده بود بریم پلاک بزنیم

پلاک زدن

شوهر ماشین و به نام خودش گرفت که من بتونم برا ماشین صفر ثبت نام کنم

ولی یهو نظرش عوض شد میگه ماشین زیر دست خودته باید به اسمت باشه

برا من فرقی نداره ولی خب به نامم باشه بهتره.

البته مادرشوهرم بیشتر بهش فشار اورد و اصرار کرد که به نام زنت بزن

وگرنه مردا زرنگ تر از این حرفان

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 1:10

از دیدن این همه آدم لذت نمیبرم ولی از خوابیدن های ماهلین هم لذت میبرماز اینکه با سرعت میاد میپره تو بغلم یهویی بوسم میکنه دستامو بوس میکنه بهش میگم ماهلین مامانی، من میخوام نماز بخونم شیطونی نکنیا...میدوعه میره چادرنمازمو میاره و سجده میکنه... خب میشه این فرشته رو قورتش نداد؟؟؟روتین روزانه م مدتیه تغییر کرده شبها 11 شایدم زودتر میخوابمصبحا 5 بیدارمتا نماز بخونم و کارهامو بکنم میشه 78 ماهلین ومیذارم پیش مادرم و میرم پیاده روی و دویدن و باشگاه11 برمیگردم دوش میگیرم نهار میذارمبعدش یه فیلم تقویت زبان میبینم و 10 دقیقه حلقه لاغری و 100 تااسکات تو خونه کار میکنمو به جمع وجور هام و بچه داری میرسم غروبا میرم با ماهلین پیاده روی از این ماشین دستی ها گرفتم میشینه داخلش و راحتم اذیت نمیشم بیرون و شام میذارم و مجدد بچه داری تا بخوابم مجدد میشه 11این روتینه هرروز هستو بازم همیشه خوابم میاد [ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 19:29 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: شنبه 22 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:50

دوست دارم یه سری پست با تگش بذارم اینجارمزش هم عددخاصی باشه یه سری حرفا رو برای اینده ی ماهلین فیلم بگیرم تا از احساساتم در جریان باشه دوست دارم بدونه مادرش چه روزهایی رو کنارش داشته چه قدر دوستش دارم و میخوام روزی که نبودم با اینا ازم یاد کنه... رمز و به کسی نمیگم اطلاعات خاصی هست که حتما خواهد فهمید فقط باید به یک ادم مطمئن بسپارم..اینا در حد دوست داشتن و حدسه اجرایی شدنش هنوز مشخص نیس [ یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 21:44 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 9:08

چه آدم هایی که فقط نیاز داشتن به شنیده شدن، یک نفر که باش حرف بزنن،از اتفاقهایی که ذوق تعریفشو داشتن،کسی نبود،انقدر نبود که ذوق تعریف کردنش هم رفت، انقدر که دیگه دلت نخواست حرف بزنی...به قول گابریل گارسیا مارکز؛تنها چیزی که در زندگی به آن نیاز دارم،این است که یک نفر مرا بشنود و درک کند... [ یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 22:38 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 9:08

بعد از اون حال بدم دل درد ودل پیچه گرفتم دل و روده هام ریخت بهم وهمش دستشویی بودم تقریبا هر نیم ساعت...چندباری گفتم حالم بده درد دارم خانوادم که خب اهمیت ندادن مامانم که مریضه حواسش به خودش پرت هست و ازش توقعی نیست بابامم که کلا اعتقاد داره هرمریضی بگیری ولش کن خودش خوب میشه حمید اومد خونه دید چسبیدم به بخاری که درجه ش زیاده پتو روم انداختم و میلرزم و همش دستشویی میرم گفت شام چی گذاشتی دید عین مار میپیچم به خودش گفت چیشده؟ گفتم فکر کنم مسموم شدمنگام کرد و کانال تلویزیون و عوض کرد دید هی میرم دستشویی و حالم بده پاهام یخه پاش رو انداخت رو پاش و محل ندادعقده توجهشون رو ندارم ولی وقتی تو کوچکترین حالتهاشون حواسم هست اون منم که اصرار میکنم برن دکتر اون منم که برام مهمه چی بخورن توقع داشتم که بدونن بهشون نیاز دارم تا صبح نتونستم بخوابم و هر یک ساعت تو دستشویی بودمبابا و مامانم میرن برا چکاپ مادرم دکتردلم میخواد پاشم برم ویزیت شم سرم بزنم ولی بچه کوچیک دارماگر زیر سرم برم اون جایی نمیتونه بمونهاین روزام میگذره... [ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:33 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: چهارشنبه 23 اسفند 1402 ساعت: 13:20

مامان بابام جالبن میبینن من حالم بده داغونم همش تو دستشویی هستم میگن ما فردا بریم یه سر به باغ بزنیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: چهارشنبه 23 اسفند 1402 ساعت: 13:20

ماهلین خیلی بیحال و داغه تب داره بهش دارو میدم سری قبل دکتر گفت اگر بازم علائم مریضی داشت تا وقتی شدید نشد نیارشاز همینا بده سرفه هاش یکی دوتا شده ولی تبش رو حس میکنم دندون نیش داره درمیاره از اون هست تبش چون همش میخواد گاز بگیره و اب دهنش اویزونه این حالتاش و تو دندون قبلیا داشتمنم شکر خدا بهتر شدم ولی غذام کم شده چون معده م باز درد میاد وزنم دقیقا 3.5 کیلو کم شدهزیر چشمام داره گود و تیره میشه [ جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 14:56 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: چهارشنبه 23 اسفند 1402 ساعت: 13:20

کل روز میخندم شادم به همه میگم همه چی درست میشهدلداری میدم همدردی میکنمخودمو مشغول میکنمشب که میشه ساعت از 12 رد میشه کل افکاری که پنهانش کرده بودم بهم هجوم میارنمیخوان منو خرد کنن بهم اسیب بزنناین ساعتا خواب ازچشمام میره و میشم یه روانی در بند انفرادیله میشم ، میشکنم و نشخوار های ذهنی احاطه م میکننو چه اتفاقی میوفته؟دوباره صبح میشم همون ادم شاد وفعال و خونسرد و مجدد روزها وشبهام سپری میشهاین هست که میانگین عمر ماها کم شده چون هرشب یه بار میمیریم [ سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 0:20 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:39

خیلی حرف دارم براتون بزنم ولی ترجیح دادم از ماهلین بگم چند وقت پیش تو گهواره یه خانمی از اسپاسم عضلانی دخترش گفت دیدم عه چه قدر شبیه ماهلینه مراحل تکاملش با کاردرمان درمیان گذاشتم و صحبت کردیم گفت من همون اول که دخترتو دیدم حدس زدم پای راستش دچار هایپرتونی شده ولی ولی ولی دقیقا همینجوری گفت ولی ،خدا خیلیییییییی دوستتون داشته که اینقدر خفیف هست که اصلا دیده نمیشه... فقط خودمون میدونیم یه طرف بدنش دچار شده ولی خیلی خفیف به مرور با تمرین خوب میشه ولی اینو بگم بهت که هیچ وقت از بین نمیره همیشه هست فقط باید کنترلش کرد این مشکل به خاطر افت اکسیژن موقع زایمان اتفاق میوفته اکسیژن بچه که بره اسپاسم عضلانی شکل میگیره برا خیلیا میشه هایپرتونی و یه سری میشن هیپرتونی فرقشون اینه اولی بدن بچه سفت میشه دومی بچه شل میشه وفلج مغزی میشه بابد مجدد دکتر مغز و اعصاب که نوبت داد رو ماه دیگه ببرم نمیدونید چه قدر ناراحتم راه افتاد چند قدم هم راه میره ولی هنوز نمیتونه روی پای راستش بلند شه پاش میمونه زیرش یا با دست راستش نمیتونه چهاردست و پا بره چون ضعیفه نمیدونم چیکار کنم فقط میدونم الان جای خوبی از زندگی نیستم جایی هستم که فقط میگم خدایا خودت به دردم برس [ دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 12:7 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1402 ساعت: 15:23

روزم مبارک امروز تو پارک با یه خانمی صحبت میکردم از زایمان و بچه داری گفتم دیگه حاضر نیستم بچه بیارمبس که زایمان با دیابت و بچه داری و راه نرفتن های ماهلین تو روحیه م تاثیر بد گذاشت دلم نمیخواد دیگه تکرار شه ولی گاهی هم دلم برای کوچک تر بودنش تنگ میشه و همیشه حرفم اینه بازم به عقب برگردم داشتن ماهلین و انتخاب میکنمبا هر سختی بوده من مادرشدن و دوست دارم درسته سخت بود درسته دوست ندارم دیگه تکرار شه ولی دوستش دارمتنها کسی که لحظه های خالی و ساکت زندگیم رو پر کرد ماهلین بود کسی که هر چه قدر بخوام بهش عشق میورزم، بوسش میکنم و هر وقت دلم بغل بخواد بغلش میکنم. کسی که بهم وجودش ارامش میده و از خدا ممنونم که این هدیه رو بهم داد روز همه مادرا مبارک باشه [ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 23:10 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1402 ساعت: 15:23

صفحه بندی