
چه آدم هایی که فقط نیاز داشتن به شنیده شدن، یک نفر که باش حرف بزنن،از اتفاقهایی که ذوق تعریفشو داشتن،کسی نبود،انقدر نبود که ذوق تعریف کردنش هم رفت، انقدر که دیگه دلت نخواست حرف بزنی...به قول گابریل گارسیا مارکز؛تنها چیزی که در زندگی به آن نیاز دارم،این است که یک نفر مرا بشنود و درک کند... [ یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 22:38 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...
ادامه مطلب
قرار بود امروز بریم اصفهانبه خاطر تعطیلیای اخیر شرکت شوهر تعطیل شدنساعت ۶صبح مامانم زنگ زد خواب و بیدار بودمباگریه گفت محمودآقا فوت کرده. ما داریم میریم رشتشاید باور نکنید راضی ام خدایی نکرده عمم که...
ادامه مطلب
واسه من اوجِ اوجِ در هوا معلق بودن اونجایی به وجود اومد که چشمام غرق در خواب میشن دیگه صدای هیچ احدی رو نمیشنوم چشمام هیچ کجا رو نمیبینه، گوشیمو برمیدارم بهش پیام میدم و میگم عزیزم شبت خوش و گوشیو میذارم کنار،حالا میخوام بخوابم ولی یاده روزهایی که داره سپری میشه و پیشم نیست ،یاده لحظه هایی که میشد باهاش تو خیابونای تهرون قدم بزنم و نزدم میوفتم یاده تلاش و جنگ برای خواستن و ما شدن میوفتم یاده وام و قرض و گرفتاری میوفتم میبینم خوابم پریده و گوشیو مجدد برمیدارم ومیرم شبکه های مجازی رو از تلگرام گرفته تا اینستا همه رو زیر و رو میکنم و اخر سر میام ...
ادامه مطلب
یک روز از خواب بیدار می شوی و به تو می گویند این آخرین روز زندگی توست از جایت بلند می شوی دلت به حال خودت می سوزد با خودت فکر می کنی امروز چقد می توانی بیشتر زندگی کنی بیشتر از زندگی لذت ببری !دوش می گیری ، از کمدت بهترین لباس هایت را انتخاب می کنی و می پوشی ، جلوی آینه می ایستی موهایت را شانه می کنی ، به خودت عطر می زنی و غرق فکر می شوی که امروز باید هرچه می توانی مهربان باشی ، بخشنده باشی ، بخندی و لذت ببری !از خواب بیدارش می کنی به او می گویی در این همه سال که گذشت چقد دوستش داشتی و نگفتی ، چقد عاشقش بودی و نمی دانست ، به او می گویی مرا بیشتر دوست بدار ، بیشت...
ادامه مطلب
چهارشنبه شب اقای عشق از اصفهان اومد تهران منم سرکار بودم و تا رسیدم خونه حدودا ساعت رسید به 7شب و دست به کار شدم سالاد الویه درست کردم و منتظر نشستم تا بیاد حدودا ساعت10 بود فکر کنم رسید خونه و... ادامه مطلب...
ادامه مطلب