
صبح طبق معمول بیدار شدم دخترمو بردم مهد کودک و موقع برگشتن گفتم بذار شجاعت به خرج بدم و برم سمت بازار روز و جای شلوغ سفارش کنم هیچ وقت تاحالا با ماشین نرفته بودم چون منطقه ش شیب زیادی داره و میترسیدم نتونم و بله بیشترشو نتونستم هزار بار خاموش کردم و ماشین هی میرفت عقب به ماشین پشتی نزدیک میشد و من هی هول تر و استرسی تر میشدم به هر زوری بود راه افتادم و رفتم سمت خونه اومدم پارک ال کنم چون قسمت پارک کردن یه پله کوچیک داره از ترس اینکه گاز بدم بزنم به ماشین بغلیا گاز نمیدادم و خاموش میشدهی خاموش ...
ادامه مطلب
این ویروس اونقدر تو خونه ما چرخید که همه گرفتن الا من عجیبه ولی واقعا نگرفتم شایدم گرفتم ولی سبک و خبر ندارمحتی بابام که میگفت بدنم قویه مریض نمیشم هم دو شب با تب فراوان افتاد بهش گفتم خب حمید و مامان و امیر و الهه و ماهلین و آسنا نوبتی گرفتن منو تو موندیم رفتیم فینال همون شب تب کرد و افتاد به لرز و حال بد میگفت تو بردی تو بردی خخخولی تنها کسی که باخت من بودم که همه از مریصی یه جا جمع شدن که با هم سوپ و دارو بخورن و هیچ کدوم حال خوبی نداشتن این مدت کارم شده بود درست کردن دمنوش و سوپ های مختلف و شلغم و لبو و ابمیوه بله من باختم که نیاز داشتم بخوابم ولی هرشب بابت تب یکی بیدار بودم وخداروشکر از امروز همگی خوب شدن و برگشتن سر کار و روال عادیراسی این وسطا یه کنسرت بابک جهانبخش هم قسمت شد رفتیم ر...
ادامه مطلب
تولد ماهلین و گرفتیمبه شدت خودمو تو زحمت انداختم یه هفته فقط دنبال خزید وسایلش بودم مهمونامون کلا خانواده هامون بودن 10 نفر بودیمولی به خاطر عکسو فیلمای یادگاری تمام تلاشمو کرد که بهترین باشه 4 مدل فینگر فود و مخلفات درست کردمکلی تعریف کردن بقیه و گفتن چه شیک شدهبا اینکه به شدت خسته شدم ولی راضیم خصوصا لبخند رضایت اطرافیان خوشحالم کرد فقط ناراحتم از بس سرگرم تدارک چیدن و رسیدگی به مهمونا بودم یه فیلم و عکس خوب نداریم همش بی کیفیت و افتضاحه به مامانم گفتیم فیلم بگیر کلا از بچم و کیکش 5 ثانیه فیلم گرفته باقیش از بقیه فیلم گرفته که اصلا به دوربین نگاه هم نمیکردنولی اشکالی نداره مهم اینه خوش گذشتدیروز هم بردمش چکاپ یکسالگی و ازمایش های یکسالگی فردام واکسن یک سالگی داره طفلی بچم [ یکشنبه شان...
ادامه مطلب
جشن ازدواج دوستم دیشب برگزار شد واقعا تنها کسی که حس کنم خوشحال بود فقط خود خرش بود هیچ کسی تو چشماش خوشحالی دیده نمیشد چون اصلا مرد ایده آلی رو انتخاب نکرد انگار جدیدا مد شده اذمهایی که شرایط متفاوتی دارن اول با طرح رفاقت میان و کم کم دختر و وابسته میکنن دوستم چه خواستگار های خوبی داشتخواستگار هایی که میشناختیمش و همش میگفتیم احمق چرا جواب منفی میدی بعد با یه اقایی 3 سال دوست مونداقایی که مطلقه س و بچه 6 ساله دارهدوستم خانواده به شدت مذهبی و پسره به شدت باز دوماد یه صفا به صورتش حداقل نداده بود با کلی ریش و پشم اومده بود دوست من ادمی بود که از تیپ همه همیشه ایراد میگرفت حالا شوهرش... هی بابا چه قدر دیشب همگی حرص خوردیم و هیچی نگفتیم و فقط ارزوی خوشبختی کردیممشخص نیست شاید قسمتش اینه کنار ا...
ادامه مطلب
امروز تولد دوستم مائده بود چهارتایی با مانا و مینو و مائده قرار گذاشتیم رفتیم ویکولند نهار بخوریم قیمتاشون به شدت بالا بود سه تا تیکه فیله که به باریکی انگشت بود با یه ذره سیب زمینی شد 300منو دوستام همیشه سعی میکنیم تعارف رو کنار بذاریم و همه چی رو باهم سفارش میدیم که هزینه خیلی نشهیه پیتزا سفارش دادیم یه سوخاری و قارچ و همه شو نصف کردیم.سهم هرکی افتاد 190 تومنبعد گفتیم یه دور بزنیم بریم کافه یکم بشینیم حالا داشتیم میترکیدیم از بس خورده بودیم. ولی مجبوری چون میخواستیم مائده رو سورپرایز کنیم رفتیم کافه مائده هم غر غر و نق که من حالم بده برام اسنپ بگیرید ماهم اصرار که بمون خوش میگذره مانا رو با بهونه رد کردیم رفت کیک بگیره و من فیلم گرفتموقتی دید قضیه سورپرایز بوده خیلی خوشحال شد و قبل از اون...
ادامه مطلب
امروز برای اولین بار بارها و بارها پشت سر هم گفت ماما ماما ماما شاید قشنگ ترین کادوی تولدم بود تو شب تولدم خدارو ممنونم برای هر لحظه بودنش...
ادامه مطلب
دیروز شیاف هام تموم شده بود گفتم خب خداروشکر فردا برم دکتر میگم من که لک بینی ندارم. شیاف دیگه نذارم دقیقا تو همین فکر بودم که یهو دیدم عه دو قطره لک دیدم گرخیدم از استرس زنگ زدم مامای مطب، گفت شیاف رو روزی دوبار کن و فردا بیا نوبتت هم هست.تا صبح دستم رو شکمم بود ذکر میگفتمصبح اول وقت...
ادامه مطلب
دیروز تولدم بود . دیروز 26ساله شدم ، هنوزم باورم نمیشه که اینقدر زود زمان سپر&...
ادامه مطلب
امروز که از سر کار میرم خونه شاید مادرم رفتارش مشکوک بشه شاید بابام با ایما واشاره صحبت کنه با مادرم شاید برادرم و مادرم برن تو اتاق خواب و بیان مثل هرسال مثل یک تکرار یک تکراره دوست داشتنی وزیبا تکراره یک دوست داشتن یک دور هم بودن یک تولدت مبارک شاید امسال برای اخرین باری که خونه ی پدرم هستم واسم سنگ تموم بذارن نمیدونم همه ی اینها شاید هایی هست که اگر نباشن هم هیچی عوض نمیشه نه از دوست داشتنشون کم میشه نه از محبت و علاقه ای که به خانواده ام دارم من امسال توقع هیچ کادویی از پدر مادرم ندارم به خاطر خرجی که بابت جهیزیه روی دستشون گذاشتم به خاطراینکه هر دونه از زحمت هایی که واسم کشی...
ادامه مطلب
آدما اگر تو زندگیشون امیدواری نداشتن اصلا نمیتونستن یک لحظه زندگی کنن. میشه گفت بیشتره این خودکشی ها و خسته شدن ها بیشتر دلیلش امید نداشتن به اینده است و از ناامیدی به این مرحله میرسن... این بحث امیدواری به تولدم تاحدودی مربوطه ، به خاطراین که دوستای گروه وبلاگ نویسا توی تلگرام منو به عنوان یک ادم امیدوار تحسین میکردند. روزی که پست تولدم رو گذاشتم ،رفتم خونه و باخودم میگفتم پس کیک کجاست درب یخچال رو باز کردم ولی بازم خبری از کیک نبود .ساعت به 9 شب رسید و مادرم گفت بریم خونه ی مادربزرگت گفتم باشه و تو دلم میگفتم حتما اونجا برام کیک گرفتن ... وقتی رفتیم از در داخل نمیرفتم میگفتم من خجالت میکشم...
ادامه مطلب
سلام ممکنه حرفای ایندفه من کمی مبهم باشه ...
ادامه مطلب