ماه بانو

متن مرتبط با «شروعی دوباره در زندگی» در سایت ماه بانو نوشته شده است

مادری در حال مرگ

  • نیلوبلاگ

    ماهلین خیلی بیحال و داغه تب داره بهش دارو میدم سری قبل دکتر گفت اگر بازم علائم مریضی داشت تا وقتی شدید نشد نیارشاز همینا بده سرفه هاش یکی دوتا شده ولی تبش رو حس میکنم دندون نیش داره درمیاره از اون هست تبش چون همش میخواد گاز بگیره و اب دهنش اویزونه این حالتاش و تو دندون قبلیا داشتمنم شکر خدا بهتر شدم ولی غذام کم شده چون معده م باز درد میاد وزنم دقیقا 3.5 کیلو کم شدهزیر چشمام داره گود و تیره میشه [ جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 14:56 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روز مادر مبارک

  • نیلوبلاگ

    روزم مبارک امروز تو پارک با یه خانمی صحبت میکردم از زایمان و بچه داری گفتم دیگه حاضر نیستم بچه بیارمبس که زایمان با دیابت و بچه داری و راه نرفتن های ماهلین تو روحیه م تاثیر بد گذاشت دلم نمیخواد دیگه تکرار شه ولی گاهی هم دلم برای کوچک تر بودنش تنگ میشه و همیشه حرفم اینه بازم به عقب برگردم داشتن ماهلین و انتخاب میکنمبا هر سختی بوده من مادرشدن و دوست دارم درسته سخت بود درسته دوست ندارم دیگه تکرار شه ولی دوستش دارمتنها کسی که لحظه های خالی و ساکت زندگیم رو پر کرد ماهلین بود کسی که هر چه قدر بخوام بهش عشق میورزم، بوسش میکنم و هر وقت دلم بغل بخواد بغلش میکنم. کسی که بهم وجودش ارامش میده و از خدا ممنونم که این هدیه رو بهم داد روز همه مادرا مبارک باشه [ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 23:10 ] [ مــ...

    ادامه مطلب
  • کاردرمانی

  • نیلوبلاگ

    دیروز نوبت دکتر ماهلین بود که دو هفته زودتر نوبت گرفته بودم برای دکتر مغز و اعصاب اطفال من خودم علاقه ای نداشتم ببرمشولی دکترش تاکید کرد باید ببریش چون هم کم خونی داشت هم نمیتونست یه سری حرکات ابتدایی رو انجام بده مثل از حالت دراز کش خودش بشینهساعت 9 صبح ویزیت داشتیم ولی چون راه زیاد بود از 6 صبح بیدار شدمو تا راه بیوفتیم با مترو بریم شد 8:30اسنپ نرفتیم چون هم رقمش نمیصرفید هم خیلی ترافیک بود و دیرتر میرسیدیم نیم ساعت تو بیمارستان معطل شدیم که پذیرش گفت زود اومدین دکتر تازه 11 میاد اووووف...رفتیم تو پارک بیمارستان دور زدیم ماهلین کمی سرسره بازی کرد یه خانمه بچش و جواب کرده بودن جیغ و داد میکرد ماهلین هی نگاه میکرد میگفت چیههه؟ چیشدههههه؟منم دیدم بهتره توی دید اون مادر نباشیم که داغش تازه نش...

    ادامه مطلب
  • برادرشوهر

  • نیلوبلاگ

    وای که چه قدر امشب ناراحتمامروز منو جاریم دور هم نشسته بودیم گفتیم غروب پایه اید بریم بیرون؟جاریم و شوهرم گفتن باشه بریم برادرشوهرمم از راه رسید گفت باشه بریمغروب شد ما اماده شدیم برادرشوهرم گفت دوستم باباش فوت شده می خوام برم دم خونشون تسلیت بگمگفتم محسن جان برادر مراسم ختم که نیست امروز بهش تلفنی تسلیت بگومیتونی فردا بری دیدنش(دوست صمیمی اش هم نیست یکی از دوستای دوستاشه )گفت نه باید برم گفتم خیلی خوب ولی زنت دلش به بیرون اینا که میریم خوش بود حداقل تنهاش نذار میخوای بری پیش دوستت اینم ببر دور بزنه گفت باشه. از مرد نمیپرسن کجا رفتی و کجا بودی که من نفهمیدم منظورش چیه جدی نگرفتمما بیرون بودیم به مادرشوهرم زنگ زده داد و بیداد که اینا حق نداشتن تو زندگی من دخالت کنن تصمیم بگیرن و فضولی کنن و....

    ادامه مطلب
  • درد و شلوغی

  • نیلوبلاگ

    یه درد هایی میاد و میره خیلی بهش اهمیت نمیدم فقط موقع شروع درد ها راه میرم فعالیت میکنم چون موقع استراحت بیشتر میشه یکم استرس خونه زندگی و دارم تازه خونه رو تمیز کردم ولی باز نیاز به گردگیری هستبا اینکه کم کم انجام میدم ولی هنوز گردگیری خیلیش موندهکاش این اغتشاش ها تمومم شه من یکم بتونم با خیال راحت برم بیرون پیاده رویهمش میترسم برم خدایی نکرده خطرناک باشه طوری بشهاز طرفی میگم نکنه دردم بگیره وسط شلوغیا باشه یه فکرایی میکنما فک و فامیل هی زنگ میزنن میگن خواب دیدیم زاییدی صد بار بهشون تاریخ و خیلی دیرتر گفتم حتی به برخی گفتم اخر مهر ولی باز زنگ میزنن. منم حوصله تلفن و ندارمدلخوش بودم که حداقل پیام بدن که از اونور نت ها و اپلیکیشن ها بهم ریختفقط این روزها بخیر بگذره منم راحت شم بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روز سوم درد

  • نیلوبلاگ

    به قدری دردم زیاد شد نصف شب زنگ زدم اورژانس اومد شرایطمو بررسی کرد چون لک بینی و ترشح و عفونت و فشار بالا نداشتم گفتن درد رباط های رحم هستاگر بخوای میبریمت بیمارستانولی 3 نصف شبه و دکتر نیست و باید تا صبح بمونی اونجا و دانشجو بالاسرت میمونهترسیدم چون سری قبل اذیت شدم گفتم نه میمونم خونه.از شدت درد نمیتونم بخوابم و بشینم و راه برمهمش بیدارم شب تا صبحصبح تا شب زجه میزنمکمرم هم میسوزه از دردزیر شکمم سنگ میشه و فشار میادتیرکشیدن ها و درد تمومی ندارهکلافه و خسته م  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • فصل جدید زندگی

  • نیلوبلاگ

    سلام چه قدر نبودماااامروز با لپ تاپ شوهر وصل شدم چون لپ تاپ منو با خودش برده و منطقش اینه ممکنه ضربه بخوره خراب بشه انگار واسه من ضربه نمیخوره خراب نمیشه خخخخامان و صد امان از این مردای امروزی ایییشبریم سر اصل مطلب...

    ادامه مطلب
  • دردو دل

  • نیلوبلاگ

    دیشب رفتیم خونه ی خاله ی همسر حرف از سفر و گشتن شد ، به خاله گفتم جمعه میخواستیم بیایم خونتون سر بزنیم گفت خونه نبودیم با خواهرا رفته بودیم شهرکرد بعد تو استوریه دختر خاله همسر دیدم که فقط خواهرا ن...

    ادامه مطلب
  • قضیه ی اختلاف و قهر بین منو مادرمxa0

  • نیلوبلاگ

    ماجرا از اونجایی اب میخوره که من یکی از عمه هام رفته بود کربلا تو اربعین . این عمم خیلی اهل خونه و زندگی نیست خیلی شلخته است سر همین شلخته بودنش شوهرش یه بار کتکش زد و باهاش دعوا کرد . بعد موقع اومدن از کربلا خواهرشوهراش میرن خونشو تمیز کنن میبینن خونه اش رو گندگرفته وخیلی کثیفه . مادربزرگمم به خاطر شلخته بودنه عمم گریه میکنه و با مامانم درد دل میکنه و مامانمم میگه خب باید کمتر بشینه پای گوشی تا به خانواده اش برسه . بعد مامانم بهم زنگ زد و گفت قضیه ی عمت این طوریه و ماداریم میایم مادربزرگتم هست یه وقت خونه ات کثیف نباشه ها که بفهمه ماها شلخته نیستیم. منم خب هیچ وقت خونه ام کثیف نیست قانون گذاشتم هرهفته دستشویی و ظرفارو مواد میزنم خونه رو جارو میکشم لباسارو میشورم و نمیذارم خونه ام به هم بری...

    ادامه مطلب
  • بازاریابی شبکه ای بادران

  • نیلوبلاگ

    سلام دوستان کسی تو نزدیکانتون خبری واتفاقی چیزی از این بازاریابی شبکه ای نداره؟؟؟ اسمش بادران گستران هست یه مدل بازاریابی شبکه ای هست با فروش کالا و دریافت پورسانت خودم هیچ وقت روی خوشی نسبت به اینچیزا نداشتم خبرم کنید...

    ادامه مطلب
  • موهام دریا بود ...

  • شروعی دوباره

  • نیلوبلاگ

    امروز تصمیم گرفتم یک روز متفاوت رو برای خودم ترتیب دادم. تصمیم گرفتم که وقتی رفتم سر کار گوشیمو بی صدا کنم و نتمو قطع کنم تا اخر وقت و تمام فکر وتمرکزمو بذارم روی کارم خیلی نتیجه اش خوب بود راحت به همه کارهام رسیدم و همه کارهای شرکت به خوبی انجام شد وقتی رسیدم خونه حس کردم که یه عالمه پیغام که هیچ حسی برای خوندنشون ندارم تو گوشیمه میتونستم بشینم دونه دونه رو بخونم و سرگرم موبایل بشمو اخر شبم یه لقمه نون بخورم و یا میتونستم بی اعتنا باشم به گوشی و برم سر اشپزی و روحیه خودمو به سمت شاد بودن و فعال بودم سوق بدم تصمیمم رو گرفتم و یه غذای خوشمزه درست کردم و ی...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    بازاریابی شبکه ای بادران | بازاریابی شبکه ای بادران گستر | بازاریابی شبکه ای بادران گستران | بازاريابي شبكه اي بادران | شرکت بازاریابی شبکه ای بادران گستران | سایت بازاریابی شبکه ای بادران | کتاب بازاریابی شبکه ای در بادران | مجوز بازاریابی شبکه ای شرکت بادران گستران | کتاب بازاریابی شبکه ای بادران | حکم شرعی بازاریابی شبکه ای بادران