
دوست دارم یه سری پست با تگش بذارم اینجارمزش هم عددخاصی باشه یه سری حرفا رو برای اینده ی ماهلین فیلم بگیرم تا از احساساتم در جریان باشه دوست دارم بدونه مادرش چه روزهایی رو کنارش داشته چه قدر دوستش دارم و میخوام روزی که نبودم با اینا ازم یاد کنه... رمز و به کسی نمیگم اطلاعات خاصی هست که حتما خواهد فهمید فقط باید به یک ادم مطمئن بسپارم..اینا در حد دوست داشتن و حدسه اجرایی شدنش هنوز مشخص نیس [ یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 21:44 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...
ادامه مطلب
ماهلین خیلی بیحال و داغه تب داره بهش دارو میدم سری قبل دکتر گفت اگر بازم علائم مریضی داشت تا وقتی شدید نشد نیارشاز همینا بده سرفه هاش یکی دوتا شده ولی تبش رو حس میکنم دندون نیش داره درمیاره از اون هست تبش چون همش میخواد گاز بگیره و اب دهنش اویزونه این حالتاش و تو دندون قبلیا داشتمنم شکر خدا بهتر شدم ولی غذام کم شده چون معده م باز درد میاد وزنم دقیقا 3.5 کیلو کم شدهزیر چشمام داره گود و تیره میشه [ جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 14:56 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...
ادامه مطلب
روزم مبارک امروز تو پارک با یه خانمی صحبت میکردم از زایمان و بچه داری گفتم دیگه حاضر نیستم بچه بیارمبس که زایمان با دیابت و بچه داری و راه نرفتن های ماهلین تو روحیه م تاثیر بد گذاشت دلم نمیخواد دیگه تکرار شه ولی گاهی هم دلم برای کوچک تر بودنش تنگ میشه و همیشه حرفم اینه بازم به عقب برگردم داشتن ماهلین و انتخاب میکنمبا هر سختی بوده من مادرشدن و دوست دارم درسته سخت بود درسته دوست ندارم دیگه تکرار شه ولی دوستش دارمتنها کسی که لحظه های خالی و ساکت زندگیم رو پر کرد ماهلین بود کسی که هر چه قدر بخوام بهش عشق میورزم، بوسش میکنم و هر وقت دلم بغل بخواد بغلش میکنم. کسی که بهم وجودش ارامش میده و از خدا ممنونم که این هدیه رو بهم داد روز همه مادرا مبارک باشه [ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 23:10 ] [ مــ...
ادامه مطلب
دیروز نوبت دکتر ماهلین بود که دو هفته زودتر نوبت گرفته بودم برای دکتر مغز و اعصاب اطفال من خودم علاقه ای نداشتم ببرمشولی دکترش تاکید کرد باید ببریش چون هم کم خونی داشت هم نمیتونست یه سری حرکات ابتدایی رو انجام بده مثل از حالت دراز کش خودش بشینهساعت 9 صبح ویزیت داشتیم ولی چون راه زیاد بود از 6 صبح بیدار شدمو تا راه بیوفتیم با مترو بریم شد 8:30اسنپ نرفتیم چون هم رقمش نمیصرفید هم خیلی ترافیک بود و دیرتر میرسیدیم نیم ساعت تو بیمارستان معطل شدیم که پذیرش گفت زود اومدین دکتر تازه 11 میاد اووووف...رفتیم تو پارک بیمارستان دور زدیم ماهلین کمی سرسره بازی کرد یه خانمه بچش و جواب کرده بودن جیغ و داد میکرد ماهلین هی نگاه میکرد میگفت چیههه؟ چیشدههههه؟منم دیدم بهتره توی دید اون مادر نباشیم که داغش تازه نش...
ادامه مطلب
اگر میبینید چند پست اخیرم خبر از بهم ریختن زندگیم میده چون تازه دارم حرف میزنم وگرنه خیلییی وقته خیلی وقت که دیگه اوضاع عین قبل نیست شاید منم به سرنوشت مادرشوهرم دچار شم زندگی میکنه با شوهرش ولی میگه هی مادر ما که دیگه پیر شدیم و نفهمیذیم همسر داشتن یعنی چی؟مردی که آینه ی واقعی از بچه هاش هسترفتار پدر و پسرا کپی همشاید حتی مادرپدرم هم دردو دل های منو نشونن و همیشه بگن شما دوتا زوج چه قدر کاملید چیزی که بارها شنیدم از دهن فامیل حرف بزنیم که چی بشه؟فقط امیدوارم کمی از دوستاش که زیاد باهاشون در ارتباطه یاد بگیره هنر تشکر کردن، هنر مهر ورزیدن، هنر درک کردن و... زن مگه چی میخواد جز یه دلخوشی؟؟خلاصه گفتم فکر نکنید و نگران نشید که چیشد مهناز یهو زندگیش ریخت بهم؟نه نگران نشید من فقط الان حرف میزنم ...
ادامه مطلب
وای که چه قدر امشب ناراحتمامروز منو جاریم دور هم نشسته بودیم گفتیم غروب پایه اید بریم بیرون؟جاریم و شوهرم گفتن باشه بریم برادرشوهرمم از راه رسید گفت باشه بریمغروب شد ما اماده شدیم برادرشوهرم گفت دوستم باباش فوت شده می خوام برم دم خونشون تسلیت بگمگفتم محسن جان برادر مراسم ختم که نیست امروز بهش تلفنی تسلیت بگومیتونی فردا بری دیدنش(دوست صمیمی اش هم نیست یکی از دوستای دوستاشه )گفت نه باید برم گفتم خیلی خوب ولی زنت دلش به بیرون اینا که میریم خوش بود حداقل تنهاش نذار میخوای بری پیش دوستت اینم ببر دور بزنه گفت باشه. از مرد نمیپرسن کجا رفتی و کجا بودی که من نفهمیدم منظورش چیه جدی نگرفتمما بیرون بودیم به مادرشوهرم زنگ زده داد و بیداد که اینا حق نداشتن تو زندگی من دخالت کنن تصمیم بگیرن و فضولی کنن و....
ادامه مطلب
این چند وقت حمید همش سرکار هست و چند روز هم ماموریته و خونه نیست مامان بابام رفتن باغ باز دلشوره داشتم توی راه مامانم حواسش به خوذش باشه بخیه هاش پاره نشه دکتر گفته میتونی مسافرت بری باید راه بری و زیاد نشینی وگرنه عفونت میکنی ماهلین هم 16 اسفند5 ماهه شدبه شدت شیرین و بامزه شده صبحا ساعت 7 بیدار میشه و بلند بلند میگه آآآ صداش تو خونه میپیچه و این یعنی این زندگی در کنار تمام سختیاش هنوز بوی عشق میدهکلاس روانشناسی و تربیت کودک ثبت نام کردم مجازی برای اینکه یاد بگیرم چه جوری رفتار کنم که والد سمی نباشمبرا ماهلین یه مدتی زیاد کتاب میخوندمالان خیلی علاقه داره به کتاب کتاب میبینه ذوق میکنهو میگیره تو دستاش حرف میزنه با نقاشی های کتابا ارتباط برقرار میکنه عکس بخوانید...
ادامه مطلب
خاله ها عکس سه ماهگی ماهلین رو میذارم ادامه مطلب...
ادامه مطلب
یه درد هایی میاد و میره خیلی بهش اهمیت نمیدم فقط موقع شروع درد ها راه میرم فعالیت میکنم چون موقع استراحت بیشتر میشه یکم استرس خونه زندگی و دارم تازه خونه رو تمیز کردم ولی باز نیاز به گردگیری هستبا اینکه کم کم انجام میدم ولی هنوز گردگیری خیلیش موندهکاش این اغتشاش ها تمومم شه من یکم بتونم با خیال راحت برم بیرون پیاده رویهمش میترسم برم خدایی نکرده خطرناک باشه طوری بشهاز طرفی میگم نکنه دردم بگیره وسط شلوغیا باشه یه فکرایی میکنما فک و فامیل هی زنگ میزنن میگن خواب دیدیم زاییدی صد بار بهشون تاریخ و خیلی دیرتر گفتم حتی به برخی گفتم اخر مهر ولی باز زنگ میزنن. منم حوصله تلفن و ندارمدلخوش بودم که حداقل پیام بدن که از اونور نت ها و اپلیکیشن ها بهم ریختفقط این روزها بخیر بگذره منم راحت شم بخوانید...
ادامه مطلب
به قدری دردم زیاد شد نصف شب زنگ زدم اورژانس اومد شرایطمو بررسی کرد چون لک بینی و ترشح و عفونت و فشار بالا نداشتم گفتن درد رباط های رحم هستاگر بخوای میبریمت بیمارستانولی 3 نصف شبه و دکتر نیست و باید تا صبح بمونی اونجا و دانشجو بالاسرت میمونهترسیدم چون سری قبل اذیت شدم گفتم نه میمونم خونه.از شدت درد نمیتونم بخوابم و بشینم و راه برمهمش بیدارم شب تا صبحصبح تا شب زجه میزنمکمرم هم میسوزه از دردزیر شکمم سنگ میشه و فشار میادتیرکشیدن ها و درد تمومی ندارهکلافه و خسته م بخوانید...
ادامه مطلب
از اونجایی که جواب ازمایشم وقتی اماده شد که من تهران نبودم بعد چند روز تاخیر رفتم جوابشو گرفتم و سر راه یه پستونک و شلوار خریدم که بیارم داخل باکس بذارم حالا اینا برا سورپرایز کیه؟؟بابام چون به شدت هرروز غمگین تر میشه که چرا تو بچه نداریچرا باید هروقت اسباب بازی فروشی میبینم حسرت بخورممنم تصمیم گرفتم سورپرایزش کنماز طرفی میگم منتظر بمونم تا سونو و صدای قلبششوهرم میگه تو هنوز باورت نمیشه بارداری که منتظر صدای قلبشی؟؟واقعا باورم نمیشه دقیقا وقتی که بیخیالش شدم وهیچ فکری نکردم حالا از شانس من یا خانواده مهمونی و بیرونن یا شوهرم دیروقت میاد خونه یا سر پروژه س دنبال یه وقتم که همه ی اینا باشن قشنگ برنامه ی اساسی براشون بریزم بخوانید...
ادامه مطلب
مادرم خداروشکر بعد ۵ روز مرخص شد بنده خدا بابام چه قدر هزینه داد بابت مریضی مادرم ۶میلیون هزینه بیمارستان شد تازه بیمه تکمیلی و ییمه تامین اجتماعی هم داشتن ولی چون همش دارو بوده جزو بیمه حسا...
ادامه مطلب
سلامچند وقت پیش سمانه که هم عروس عموی مادرمه و هم دوست از بچگی تا بزرگسالی و همسایه ی قدیمیمون هست زنگ زد ، گفت مهناز دارم کلافه میشم. خانواده شوهر هرشب تو عید مهمونی دارن خونه هم ...اونا ۸تا پسرن یه ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب روزی که گذشت...پ.ن:https://parsbelit.comجُنگ شبهای تهرانلینک خرید رو گذاشتم چون ممکنه تو نت پیدا نکنید....
ادامه مطلب
سلام شلوغ پلوغی های اخیر مجال اومدن و نوشتن نمیدادما رفتیم شب یلدایی اصفهان از روز اومدنم تا یکی دوروز پیش دندون قروچه های شبانه ام شروع شدخواب و آسایش رو به همه زهرمار کرد، مادرم میگه صداش اونقدر ...
ادامه مطلب
چند روز پیش تصمیم گرفتم یه تکونی به خودم بدم و از این اوضاع بیام بیرونامروز با دختر خاله ها خداروشکر روز خوبی رو گذروندیمصبح رفتم خونه دخترخالم آرزو سرراه مهسا رو برداشتیم دختر خاله کوچیکه ...صبحون...
ادامه مطلب
چند روز پیش با مریم زن صالح دوست شوهر تو واتس آپ پیام بازی میکردیم . دلمون برای هم تنگ شده بود به یاده هر هفته برنامه چیدن و هر هفته یه باغ بهادران رفتنمونچه روزایی بود و کلی هم از زن محسن غیبت کردیم...
ادامه مطلب
دیشب رفتیم خونه ی خاله ی همسر حرف از سفر و گشتن شد ، به خاله گفتم جمعه میخواستیم بیایم خونتون سر بزنیم گفت خونه نبودیم با خواهرا رفته بودیم شهرکرد بعد تو استوریه دختر خاله همسر دیدم که فقط خواهرا ن...
ادامه مطلب
ماجرا از اونجایی اب میخوره که من یکی از عمه هام رفته بود کربلا تو اربعین . این عمم خیلی اهل خونه و زندگی نیست خیلی شلخته است سر همین شلخته بودنش شوهرش یه بار کتکش زد و باهاش دعوا کرد . بعد موقع اومدن از کربلا خواهرشوهراش میرن خونشو تمیز کنن میبینن خونه اش رو گندگرفته وخیلی کثیفه . مادربزرگمم به خاطر شلخته بودنه عمم گریه میکنه و با مامانم درد دل میکنه و مامانمم میگه خب باید کمتر بشینه پای گوشی تا به خانواده اش برسه . بعد مامانم بهم زنگ زد و گفت قضیه ی عمت این طوریه و ماداریم میایم مادربزرگتم هست یه وقت خونه ات کثیف نباشه ها که بفهمه ماها شلخته نیستیم. منم خب هیچ وقت خونه ام کثیف نیست قانون گذاشتم هرهفته دستشویی و ظرفارو مواد میزنم خونه رو جارو میکشم لباسارو میشورم و نمیذارم خونه ام به هم بری...
ادامه مطلب
آدما اگر تو زندگیشون امیدواری نداشتن اصلا نمیتونستن یک لحظه زندگی کنن. میشه گفت بیشتره این خودکشی ها و خسته شدن ها بیشتر دلیلش امید نداشتن به اینده است و از ناامیدی به این مرحله میرسن... این بحث امیدواری به تولدم تاحدودی مربوطه ، به خاطراین که دوستای گروه وبلاگ نویسا توی تلگرام منو به عنوان یک ادم امیدوار تحسین میکردند. روزی که پست تولدم رو گذاشتم ،رفتم خونه و باخودم میگفتم پس کیک کجاست درب یخچال رو باز کردم ولی بازم خبری از کیک نبود .ساعت به 9 شب رسید و مادرم گفت بریم خونه ی مادربزرگت گفتم باشه و تو دلم میگفتم حتما اونجا برام کیک گرفتن ... وقتی رفتیم از در داخل نمیرفتم میگفتم من خجالت میکشم...
ادامه مطلب