
روزم مبارک امروز تو پارک با یه خانمی صحبت میکردم از زایمان و بچه داری گفتم دیگه حاضر نیستم بچه بیارمبس که زایمان با دیابت و بچه داری و راه نرفتن های ماهلین تو روحیه م تاثیر بد گذاشت دلم نمیخواد دیگه تکرار شه ولی گاهی هم دلم برای کوچک تر بودنش تنگ میشه و همیشه حرفم اینه بازم به عقب برگردم داشتن ماهلین و انتخاب میکنمبا هر سختی بوده من مادرشدن و دوست دارم درسته سخت بود درسته دوست ندارم دیگه تکرار شه ولی دوستش دارمتنها کسی که لحظه های خالی و ساکت زندگیم رو پر کرد ماهلین بود کسی که هر چه قدر بخوام بهش عشق میورزم، بوسش میکنم و هر وقت دلم بغل بخواد بغلش میکنم. کسی که بهم وجودش ارامش میده و از خدا ممنونم که این هدیه رو بهم داد روز همه مادرا مبارک باشه [ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 23:10 ] [ مــ...
ادامه مطلب
امسال هم عید شوهرم پیشمون نبود منم خونه مادرپدرم بودم داداشم و زنش هم بودن حالا وسط این دلتنگی که داشتم و ماهلین اولین سالی بود که حضور داشت ولی تنها بودم نمیدونم چرا مامانم به لج افتاذه بود با من؟؟وقتایی که میچسبه به داداشم و زن داداشم رفتارش با من فرق میکنهماهلین هم دم سال تحویل خواب بود بیدار شد بدخواب شد و پشت سرهم گریه کرد و منم نفهمیدم کی سال تحویل شد فقط سعی میکردم بچمو اروم کنم. فردا صبحش اعصابم اروم تر شده بود ولی باز از نظرم امسال چیزی جز سال گوهی و سگی نبود. روز اول عید مادربزرگم دعوت کرده بود برا نهار بریمماکمی کارداشتیم سفره پهن کرده بودن رفتیمطبق معمول خانواده عموم به دیس غذا هجوم اورده بودن و هرچی گوشت توی مانی پلو بود رو برداشتن من فقط وسط یه دیس برنج خالی دیدم اصلا کسی به رو...
ادامه مطلب
امروز نوبت چکاپ هفتگی داشتم اول گفتن وقتشه بستریت کنیمولی چارت چک قند هارو دیدن گفتن قندات نرمالهنیازی نیست بستری شیگفتم خب زودتر بستری شم تموم شه بره دیگه...یکیشون اشناتر بود باهام گفت بیا تو این اتاقرفتم یکم باهام حرف زد گفت اینجا بستریت کنن هنوز اماده زایمان نیستیتحرک نمیتونی داشته باشی هی میخوان الکی معاینه کنن و تهش با امپول فشار چندسانت باز شیمن بهت یه لیست کامل از ورزش هایی میدم که تا هفته ی دیگه با درد و علائم بیای و زمان زایمانت کم شهالکی خودتو درگیر نکن این هفتهحرفش منطقی بود برام و ورزش هایی که گفت سنگین و خوب بود.مجدد سونو بیوفیزیکال هم گرفتن اب دور جنین بازم کم شدهگفتن اب زیادتر بخور. چندهفته اب رو 20سانت بوده یه ویروس گرفتم و اسهال رفتم رسید رو 10 سانت الان شده 9میگن محدوده ی خ...
ادامه مطلب
به قدری دردم زیاد شد نصف شب زنگ زدم اورژانس اومد شرایطمو بررسی کرد چون لک بینی و ترشح و عفونت و فشار بالا نداشتم گفتن درد رباط های رحم هستاگر بخوای میبریمت بیمارستانولی 3 نصف شبه و دکتر نیست و باید تا صبح بمونی اونجا و دانشجو بالاسرت میمونهترسیدم چون سری قبل اذیت شدم گفتم نه میمونم خونه.از شدت درد نمیتونم بخوابم و بشینم و راه برمهمش بیدارم شب تا صبحصبح تا شب زجه میزنمکمرم هم میسوزه از دردزیر شکمم سنگ میشه و فشار میادتیرکشیدن ها و درد تمومی ندارهکلافه و خسته م بخوانید...
ادامه مطلب
دکتر غدد برام رژیم, دیابت بارداری, برای یک هفته داده و هر روز باید دوبار قندمو بگیرم و ثبت کنمتا بررسی کنه ببینه انسولین بده یا با رژیم جلو برموجدانی شو بخوام بگم رژیمش برای ادم بارداری مثل من که سه ماه درست غذا نخورده و تازه ویار هاش رفته و به غذا افتاده سخته.یه وقتا ضعف میرم، یه وقتا از گشنگی گ...
ادامه مطلب
دیروز خالم و دایی و خانواده شون اومدن خونه مادرممنم رفتم یکم خرید داشتم با دخترداییم رفتم بیرونباز زیاد راه رفتم سه تا فلکه روگشتیممشکل این راه رفتن هام فقط اینه بعدش به شدت خوابم میگیرهو تو مهمونی نمیشه خوابید کلافه میشم.از صبح هم حالت تهوع هام شروع شدهماست ترش و نون خشک میخورم تا چند ساعت خوبم.ول...
ادامه مطلب
از اونجایی که جواب ازمایشم وقتی اماده شد که من تهران نبودم بعد چند روز تاخیر رفتم جوابشو گرفتم و سر راه یه پستونک و شلوار خریدم که بیارم داخل باکس بذارم حالا اینا برا سورپرایز کیه؟؟بابام چون به شدت هرروز غمگین تر میشه که چرا تو بچه نداریچرا باید هروقت اسباب بازی فروشی میبینم حسرت بخورممنم تصمیم گرفتم سورپرایزش کنماز طرفی میگم منتظر بمونم تا سونو و صدای قلبششوهرم میگه تو هنوز باورت نمیشه بارداری که منتظر صدای قلبشی؟؟واقعا باورم نمیشه دقیقا وقتی که بیخیالش شدم وهیچ فکری نکردم حالا از شانس من یا خانواده مهمونی و بیرونن یا شوهرم دیروقت میاد خونه یا سر پروژه س دنبال یه وقتم که همه ی اینا باشن قشنگ برنامه ی اساسی براشون بریزم بخوانید...
ادامه مطلب
مادرم خداروشکر بعد ۵ روز مرخص شد بنده خدا بابام چه قدر هزینه داد بابت مریضی مادرم ۶میلیون هزینه بیمارستان شد تازه بیمه تکمیلی و ییمه تامین اجتماعی هم داشتن ولی چون همش دارو بوده جزو بیمه حسا...
ادامه مطلب
سلام شلوغ پلوغی های اخیر مجال اومدن و نوشتن نمیدادما رفتیم شب یلدایی اصفهان از روز اومدنم تا یکی دوروز پیش دندون قروچه های شبانه ام شروع شدخواب و آسایش رو به همه زهرمار کرد، مادرم میگه صداش اونقدر ...
ادامه مطلب
اگر تو شانزده سال پیش بودیم حدود سال82من خواب و رویای بیشتر شبهام این بود که فکرکنم تو یه روزی میایدر میزنی ومیگی آهای من اومدم ...ببخشید که سرکارتون گذاشتم و چند روز اذیتتون کردم ، ولی حالا دیگه او...
ادامه مطلب
روزهای قبل از عروسی به شدت زود واسترس زا میگذشت دوستای خوبم در گروه تلگرام همراهم بودن و برام روزشمار گذاشته بودن هرروز صبح که از خواب پا میشدم یه عدد کمتر میشد و یه دلشوره بیشتری بهم اضافه میشد . یادمه برای رنگه موهای عروسیم کلی برنامه ریزی و فکروخیال کرده بودم ،کلا من به هرچیزی فکر میکردم خراب میشد و اتفاق نمی افتاد... با خودم گفتم قراره موهامو مش هایلایت دودی برام درست کنه وقتی روزه قبل از عر...
ادامه مطلب
صبح از خواب پا شدم و ساعت 10:25 خودمو به ارایشگاه رسوندم زنگه ارایشگاه رو زدم ولی کسی درب رو باز نکرد زنگ زدم به ارایشگرم که گفت توی راه هستم و راس ساعته 10:30 اونجام . وقتی اومد بهم گفت قرارمون ساعته 10:30 بود گفتم استرس داشتم شرمنده باهم روبوسی کردیم و رفتم داخل ... اول از همه بهم گفت برو دستشویی ... بعد رفتم نشستم روی صندلی و لنز رو برام گذاشت وبهم قرص حساسیت داد و ارایش رو انجام داد.....
ادامه مطلب
هوای این روزهای من... هوا بسی ناجوانمردانه سرد شد . صبحی به خیال اینکه هوا خوبه لباس گرم نپوشیدم وسطهای راه متوجه سوز وسردی هوا شدم و نه راه پس داشتم که برگردم خونه چون سرکارم دیر میشد ونه میشد تو اون هوا حرکت کرد که بالاخره دیدم رییسم اومد تو خیابون و منم خوشحال سوار ماشین شدم و رسیدم شرکت سریع زنگ زدم طفلی مامانم واسم کاپشن اورد . پ.ن: چرا چند روزه میام هیچکسی نیست چه خبر شده؟؟؟ الهه جانم اخرش کار خودتو کردی؟ راحت شدی وبتو پاک کردی؟ ادامه مطلب هم مراجعه شود...
ادامه مطلب
چهارشنبه شب اقای عشق از اصفهان اومد تهران منم سرکار بودم و تا رسیدم خونه حدودا ساعت رسید به 7شب و دست به کار شدم سالاد الویه درست کردم و منتظر نشستم تا بیاد حدودا ساعت10 بود فکر کنم رسید خونه و... ادامه مطلب...
ادامه مطلب