ماه بانو

متن مرتبط با «مشتری مداری و اهمیت آن doc» در سایت ماه بانو نوشته شده است

اسباب کشی و آزمون

  • نیلوبلاگ

    اسباب کشی کردیم به خونه به‌روزاول خرداد ماه، به آزمونی که قرار بود اول خرداد بدم نرسیدم بعدشم جنگ شد افتاد اخر تیرماه اما.... از دست رفتارهای همسایه خلاص شدمارامش و سکوت زیادی دارهخونه بزرگ تر و دلباز ترهآزمونم رو قبول شدم می ارزید به سختیش به دوری یک ماهه از بچم به صبح تا شب خوندن و 12 کیلو وزن کم شدنبه داغون شدنم می ارزیدبرآیند تلاشم ارزش داره چون به خاطرش خیلی سختی کشیدم راه طولانی رو رفتم مسافتی هم حساب کنیم طولانی بود اینکه زمینی بری تا ترکیه برای یه آزمون اما قبولیش خیلی شیرین بود حال دل...

    ادامه مطلب
  • دست فرمون

  • نیلوبلاگ

    صبح طبق معمول بیدار شدم دخترمو بردم مهد کودک و موقع برگشتن گفتم بذار شجاعت به خرج بدم و برم سمت بازار روز و جای شلوغ سفارش کنم هیچ وقت تاحالا با ماشین نرفته بودم چون منطقه ش شیب زیادی داره و میترسیدم نتونم و بله بیشترشو نتونستم هزار بار خاموش کردم و ماشین هی میرفت عقب به ماشین پشتی نزدیک میشد و من هی هول تر و استرسی تر میشدم به هر زوری بود راه افتادم و رفتم سمت خونه اومدم پارک ال کنم چون قسمت پارک کردن یه پله کوچیک داره از ترس اینکه گاز بدم بزنم به ماشین بغلیا گاز نمیدادم و خاموش میشدهی خاموش ...

    ادامه مطلب
  • خوابم میاد

  • نیلوبلاگ

    از دیدن این همه آدم لذت نمیبرم ولی از خوابیدن های ماهلین هم لذت میبرماز اینکه با سرعت میاد میپره تو بغلم یهویی بوسم میکنه دستامو بوس میکنه بهش میگم ماهلین مامانی، من میخوام نماز بخونم شیطونی نکنیا...میدوعه میره چادرنمازمو میاره و سجده میکنه... خب میشه این فرشته رو قورتش نداد؟؟؟روتین روزانه م مدتیه تغییر کرده شبها 11 شایدم زودتر میخوابمصبحا 5 بیدارمتا نماز بخونم و کارهامو بکنم میشه 78 ماهلین ومیذارم پیش مادرم و میرم پیاده روی و دویدن و باشگاه11 برمیگردم دوش میگیرم نهار میذارمبعدش یه فیلم تقویت زبان میبینم و 10 دقیقه حلقه لاغری و 100 تااسکات تو خونه کار میکنمو به جمع وجور هام و بچه داری میرسم غروبا میرم با ماهلین پیاده روی از این ماشین دستی ها گرفتم میشینه داخلش و راحتم اذیت نمیشم بیرون و شام...

    ادامه مطلب
  • کسی نبود

  • نیلوبلاگ

    چه آدم هایی که فقط نیاز داشتن به شنیده شدن، یک نفر که باش حرف بزنن،از اتفاقهایی که ذوق تعریفشو داشتن،کسی نبود،انقدر نبود که ذوق تعریف کردنش هم رفت، انقدر که دیگه دلت نخواست حرف بزنی...به قول گابریل گارسیا مارکز؛تنها چیزی که در زندگی به آن نیاز دارم،این است که یک نفر مرا بشنود و درک کند... [ یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 22:38 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ویروس گوارشی

  • نیلوبلاگ

    بعد از اون حال بدم دل درد ودل پیچه گرفتم دل و روده هام ریخت بهم وهمش دستشویی بودم تقریبا هر نیم ساعت...چندباری گفتم حالم بده درد دارم خانوادم که خب اهمیت ندادن مامانم که مریضه حواسش به خودش پرت هست و ازش توقعی نیست بابامم که کلا اعتقاد داره هرمریضی بگیری ولش کن خودش خوب میشه حمید اومد خونه دید چسبیدم به بخاری که درجه ش زیاده پتو روم انداختم و میلرزم و همش دستشویی میرم گفت شام چی گذاشتی دید عین مار میپیچم به خودش گفت چیشده؟ گفتم فکر کنم مسموم شدمنگام کرد و کانال تلویزیون و عوض کرد دید هی میرم دستشویی و حالم بده پاهام یخه پاش رو انداخت رو پاش و محل ندادعقده توجهشون رو ندارم ولی وقتی تو کوچکترین حالتهاشون حواسم هست اون منم که اصرار میکنم برن دکتر اون منم که برام مهمه چی بخورن توقع داشتم که بدو...

    ادامه مطلب
  • روز مادر مبارک

  • نیلوبلاگ

    روزم مبارک امروز تو پارک با یه خانمی صحبت میکردم از زایمان و بچه داری گفتم دیگه حاضر نیستم بچه بیارمبس که زایمان با دیابت و بچه داری و راه نرفتن های ماهلین تو روحیه م تاثیر بد گذاشت دلم نمیخواد دیگه تکرار شه ولی گاهی هم دلم برای کوچک تر بودنش تنگ میشه و همیشه حرفم اینه بازم به عقب برگردم داشتن ماهلین و انتخاب میکنمبا هر سختی بوده من مادرشدن و دوست دارم درسته سخت بود درسته دوست ندارم دیگه تکرار شه ولی دوستش دارمتنها کسی که لحظه های خالی و ساکت زندگیم رو پر کرد ماهلین بود کسی که هر چه قدر بخوام بهش عشق میورزم، بوسش میکنم و هر وقت دلم بغل بخواد بغلش میکنم. کسی که بهم وجودش ارامش میده و از خدا ممنونم که این هدیه رو بهم داد روز همه مادرا مبارک باشه [ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 23:10 ] [ مــ...

    ادامه مطلب
  • باور

  • نیلوبلاگ

    به نام خدایی که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم... نه شــــاعرم، نه نویســــنده... خـــط خـــطی مــــی کنم، تــــا مطمئن شـــوم نـــمرده ام ...  همـــین !آشنایی : مــــهر 91وصال:مــــهر93 ðx9f¤°ðx9fx8f»فندوق:مــــهر1401 بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حواسشون نیست

  • نیلوبلاگ

    کی ادمو درک میکنه آخه؟با مادرم حرف میزنم وسط حرف من میره صحبت با ماهلین هی باید بگم مامان شنیدی چیشد؟یه سر تکون بده و بگه اره حواسم هست و اصلا حواسش نیست این وقتا لباس میپوشم میام پایین خداروشکر حوصله بچه مو هم ندارم میذارمش بالا فقط برا شیر دادن و غذاش میام سر میزنمنمیخوام متوجه عواطف منفی اطرافش بشه دنیای اون نباید به این زودیا خاکستری شه [ شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 20:8 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کار جوهر مرد هست یا نیس؟

  • نیلوبلاگ

    دوروز نامه استعلاجی داره که نباید بره سرکاربعد از همون شب مریضیش کشیدنش سرکار چون نیرو ندارنچون مردم گشاد شدن دنبال کار نیستن چون هرروز هرچی دنبال نیرو هستن هرکی میاد بعد دوروز میگه کار سنگینه نمیتونم خب بتمرگی خونه پول میاد برات؟کار جوهر مرد هست دیگهبرو کار کن که شوهر من با این مریضیش نره سرکار الان عین چی افتاده جون نداره بره سرکار ولی گفتن یه ساعت دیگه بیا برنامه واجبه کنسرته نیازت داریم هی باباااا [ پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 9:40 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دکتر مغز و اعصاب اطفال

  • نیلوبلاگ

    روزای سخت کم نیستن ولی تموم میشن باید بگذاریم بگذرن. دیروز ماهلین چکاپ داشت با سابقه کم خونی و راه نیوفتادنش تو 1 سالگی ماه قبل برده بودم گفت این ماه بیار چکاپهمه چی خوش و خرم بود و دکتر امیدواری میداد که خب هنوز وقت هست که راه برهخصوصا که نسبت به قبل شرایطش بهتره الان انگشتاتو بدی بهش تند تند میره قبلن سخت با کمک ماها راه میرفت. تا اینکه مادرم پرسید از دکتر که این بچه هنوز نمیتونه خودش از حالت خوابیده بلند شه بشینه دکتر یه مکثی کزد و متعجب موند و سریع کاغذ و خودکارو برداشت گفت این ادرس بیمارستان کودکان حتما ببرید پیش دکتر مغز و اعصاب اطفالباید معاینه شه یه سری ازمایش و نوار مغز اینا شاید بگیرنو من که خنده رو لبام خشک شد و بهم ریختم ولی نشون ندادمچرا؟ یعنی ماهلین چیزی شده؟میدونم فقط به خاطر...

    ادامه مطلب
  • تولد ماهلینم

  • نیلوبلاگ

    تولد ماهلین و گرفتیمبه شدت خودمو تو زحمت انداختم یه هفته فقط دنبال خزید وسایلش بودم مهمونامون کلا خانواده هامون بودن 10 نفر بودیمولی به خاطر عکسو فیلمای یادگاری تمام تلاشمو کرد که بهترین باشه 4 مدل فینگر فود و مخلفات درست کردمکلی تعریف کردن بقیه و گفتن چه شیک شدهبا اینکه به شدت خسته شدم ولی راضیم خصوصا لبخند رضایت اطرافیان خوشحالم کرد فقط ناراحتم از بس سرگرم تدارک چیدن و رسیدگی به مهمونا بودم یه فیلم و عکس خوب نداریم همش بی کیفیت و افتضاحه به مامانم گفتیم فیلم بگیر کلا از بچم و کیکش 5 ثانیه فیلم گرفته باقیش از بقیه فیلم گرفته که اصلا به دوربین نگاه هم نمیکردنولی اشکالی نداره مهم اینه خوش گذشتدیروز هم بردمش چکاپ یکسالگی و ازمایش های یکسالگی فردام واکسن یک سالگی داره طفلی بچم [ یکشنبه شان...

    ادامه مطلب
  • خوشبختی

  • نیلوبلاگ

    جشن ازدواج دوستم دیشب برگزار شد واقعا تنها کسی که حس کنم خوشحال بود فقط خود خرش بود هیچ کسی تو چشماش خوشحالی دیده نمیشد چون اصلا مرد ایده آلی رو انتخاب نکرد انگار جدیدا مد شده اذمهایی که شرایط متفاوتی دارن اول با طرح رفاقت میان و کم کم دختر و وابسته میکنن دوستم چه خواستگار های خوبی داشتخواستگار هایی که میشناختیمش و همش میگفتیم احمق چرا جواب منفی میدی بعد با یه اقایی 3 سال دوست مونداقایی که مطلقه س و بچه 6 ساله دارهدوستم خانواده به شدت مذهبی و پسره به شدت باز دوماد یه صفا به صورتش حداقل نداده بود با کلی ریش و پشم اومده بود دوست من ادمی بود که از تیپ همه همیشه ایراد میگرفت حالا شوهرش... هی بابا چه قدر دیشب همگی حرص خوردیم و هیچی نگفتیم و فقط ارزوی خوشبختی کردیممشخص نیست شاید قسمتش اینه کنار ا...

    ادامه مطلب
  • ویروس

  • نیلوبلاگ

    رفتیم اکبرجوجه بخوریممن همچنان دست به شکمم گرفته بودم و خم راه میرفتمموقع سفارش غذا من دویدم دستشویی موقع اوردن غذام مجدد دویدم دستشویینتونستم حتی یه قاشق بخورمچشمم موند بهشاز همونجا با قیافه ی میت وار منو بردن دکتر سرم و امپول زدمهنوز منتظرم بعد دو روز با امپول و سرم و داروها خوب شمولی هنوز بهتر نشدمهنوزم اسهال و دلپیچه و درد رودارم+برگشتیم تهران [ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲ ] [ 1:23 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تولد مائده

  • نیلوبلاگ

    امروز تولد دوستم مائده بود چهارتایی با مانا و مینو و مائده قرار گذاشتیم رفتیم ویکولند نهار بخوریم قیمتاشون به شدت بالا بود سه تا تیکه فیله که به باریکی انگشت بود با یه ذره سیب زمینی شد 300منو دوستام همیشه سعی میکنیم تعارف رو کنار بذاریم و همه چی رو باهم سفارش میدیم که هزینه خیلی نشهیه پیتزا سفارش دادیم یه سوخاری و قارچ و همه شو نصف کردیم.سهم هرکی افتاد 190 تومنبعد گفتیم یه دور بزنیم بریم کافه یکم بشینیم حالا داشتیم میترکیدیم از بس خورده بودیم. ولی مجبوری چون میخواستیم مائده رو سورپرایز کنیم رفتیم کافه مائده هم غر غر و نق که من حالم بده برام اسنپ بگیرید ماهم اصرار که بمون خوش میگذره مانا رو با بهونه رد کردیم رفت کیک بگیره و من فیلم گرفتموقتی دید قضیه سورپرایز بوده خیلی خوشحال شد و قبل از اون...

    ادامه مطلب
  • برادرشوهر

  • نیلوبلاگ

    وای که چه قدر امشب ناراحتمامروز منو جاریم دور هم نشسته بودیم گفتیم غروب پایه اید بریم بیرون؟جاریم و شوهرم گفتن باشه بریم برادرشوهرمم از راه رسید گفت باشه بریمغروب شد ما اماده شدیم برادرشوهرم گفت دوستم باباش فوت شده می خوام برم دم خونشون تسلیت بگمگفتم محسن جان برادر مراسم ختم که نیست امروز بهش تلفنی تسلیت بگومیتونی فردا بری دیدنش(دوست صمیمی اش هم نیست یکی از دوستای دوستاشه )گفت نه باید برم گفتم خیلی خوب ولی زنت دلش به بیرون اینا که میریم خوش بود حداقل تنهاش نذار میخوای بری پیش دوستت اینم ببر دور بزنه گفت باشه. از مرد نمیپرسن کجا رفتی و کجا بودی که من نفهمیدم منظورش چیه جدی نگرفتمما بیرون بودیم به مادرشوهرم زنگ زده داد و بیداد که اینا حق نداشتن تو زندگی من دخالت کنن تصمیم بگیرن و فضولی کنن و....

    ادامه مطلب
  • بستنی+پوشک+زن عمو

  • نیلوبلاگ

    دیروز دلم بیرون رفتن میخواست انگار به اینکه هر دقیقه برم بیرون عادت کردم برعکس قبل از بارداری که از خونه جم نمیخوردم این عادت تو بارداری که همش تحرک داشتم و بیرون بودم روی من مونده به دوستام گفتم بیاین بریم هرکدوم یه بهونه اوردن اخرشم فقط مانا اومد گفتم ساعت 6 جلو بستنی فروشیحالا میخواستم قبلش برم یه سر به مادربزرگم بزنم گفته بود آش پختم بیا ببر اونم بگیرمساعت 4 از خونه راه افتادم با کالسکه تو گرما خخخیه ربع بعدش رسیدم بدیش اینه چندین بار باید از خیابون رد شم و خطریه جالب اینجا بود داشت برای زمستون که پیاز گرونه از الان یه عالمه پیاز خرد و سرخ میکرد کاری که همه مامان بزرگا میکنن ماهلین به محض نزدیک شدن به محل پیاز ها زد زیر گریه از شدت گریه نفسش میرفت مادربزرگمم بوی پیاز گرفته بود بیشتر گر...

    ادامه مطلب
  • تولدم

  • نیلوبلاگ

    امروز برای اولین بار بارها و بارها پشت سر هم گفت ماما ماما ماما شاید قشنگ ترین کادوی تولدم بود تو شب تولدم خدارو ممنونم برای هر لحظه بودنش...

    ادامه مطلب
  • روز اول عید

  • نیلوبلاگ

    امسال هم عید شوهرم پیشمون نبود منم خونه مادرپدرم بودم داداشم و زنش هم بودن حالا وسط این دلتنگی که داشتم و ماهلین اولین سالی بود که حضور داشت ولی تنها بودم نمیدونم چرا مامانم به لج افتاذه بود با من؟؟وقتایی که میچسبه به داداشم و زن داداشم رفتارش با من فرق میکنهماهلین هم دم سال تحویل خواب بود بیدار شد بدخواب شد و پشت سرهم گریه کرد و منم نفهمیدم کی سال تحویل شد فقط سعی میکردم بچمو اروم کنم. فردا صبحش اعصابم اروم تر شده بود ولی باز از نظرم امسال چیزی جز سال گوهی و سگی نبود. روز اول عید مادربزرگم دعوت کرده بود برا نهار بریمماکمی کارداشتیم سفره پهن کرده بودن رفتیمطبق معمول خانواده عموم به دیس غذا هجوم اورده بودن و هرچی گوشت توی مانی پلو بود رو برداشتن من فقط وسط یه دیس برنج خالی دیدم اصلا کسی به رو...

    ادامه مطلب
  • خیلی نوشت

  • نیلوبلاگ

    روزهای پر از پستی بلندی رو داریم میگذرونیم اول از همه بگم مامانم مدتها دنبال این بود که هیکلش کوچیک شه رژیم گرفت وزنش کم شد ضعیف شد ولی چربی های شکمش اب نشد زانو درداش زیاد بود با مشورت و تحقیق بالاخره رفت عمل ابدومینوپلاستی کرد یه عمل بسیار بسیار سخت سرتاسر شکمش رو بریدن حتی نافش هم بریدن کوچیک کردن کمرش کوله ها پهلو شکم همه جاشو ساکشن کردن خالی کردن تا وقتی یکم سرپا بشه من همش بالا میمونم و کاراشو میکنم غذا میپزم کمکش میکنمزن داداشم الهه هم هست کمک میکنه با اینکه بارداره ولی کمک میکرد باند های درن و بخیه شو عوض میکردچون من دست خودم نیست از زخم و بخیه و خون حالم بد میشه خصوصا برای عزیزانم باشه اصلا نمیتونم تحمل کنم... امپولای صبحشو من میزدم غروبشو الهه ...

    ادامه مطلب
  • درد و شلوغی

  • نیلوبلاگ

    یه درد هایی میاد و میره خیلی بهش اهمیت نمیدم فقط موقع شروع درد ها راه میرم فعالیت میکنم چون موقع استراحت بیشتر میشه یکم استرس خونه زندگی و دارم تازه خونه رو تمیز کردم ولی باز نیاز به گردگیری هستبا اینکه کم کم انجام میدم ولی هنوز گردگیری خیلیش موندهکاش این اغتشاش ها تمومم شه من یکم بتونم با خیال راحت برم بیرون پیاده رویهمش میترسم برم خدایی نکرده خطرناک باشه طوری بشهاز طرفی میگم نکنه دردم بگیره وسط شلوغیا باشه یه فکرایی میکنما فک و فامیل هی زنگ میزنن میگن خواب دیدیم زاییدی صد بار بهشون تاریخ و خیلی دیرتر گفتم حتی به برخی گفتم اخر مهر ولی باز زنگ میزنن. منم حوصله تلفن و ندارمدلخوش بودم که حداقل پیام بدن که از اونور نت ها و اپلیکیشن ها بهم ریختفقط این روزها بخیر بگذره منم راحت شم بخوانید...

    ادامه مطلب