
ماهلین خیلی بیحال و داغه تب داره بهش دارو میدم سری قبل دکتر گفت اگر بازم علائم مریضی داشت تا وقتی شدید نشد نیارشاز همینا بده سرفه هاش یکی دوتا شده ولی تبش رو حس میکنم دندون نیش داره درمیاره از اون هست تبش چون همش میخواد گاز بگیره و اب دهنش اویزونه این حالتاش و تو دندون قبلیا داشتمنم شکر خدا بهتر شدم ولی غذام کم شده چون معده م باز درد میاد وزنم دقیقا 3.5 کیلو کم شدهزیر چشمام داره گود و تیره میشه [ جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 14:56 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...
ادامه مطلب
کل روز میخندم شادم به همه میگم همه چی درست میشهدلداری میدم همدردی میکنمخودمو مشغول میکنمشب که میشه ساعت از 12 رد میشه کل افکاری که پنهانش کرده بودم بهم هجوم میارنمیخوان منو خرد کنن بهم اسیب بزنناین ساعتا خواب ازچشمام میره و میشم یه روانی در بند انفرادیله میشم ، میشکنم و نشخوار های ذهنی احاطه م میکننو چه اتفاقی میوفته؟دوباره صبح میشم همون ادم شاد وفعال و خونسرد و مجدد روزها وشبهام سپری میشهاین هست که میانگین عمر ماها کم شده چون هرشب یه بار میمیریم [ سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 0:20 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ] بخوانید...
ادامه مطلب
روزم مبارک امروز تو پارک با یه خانمی صحبت میکردم از زایمان و بچه داری گفتم دیگه حاضر نیستم بچه بیارمبس که زایمان با دیابت و بچه داری و راه نرفتن های ماهلین تو روحیه م تاثیر بد گذاشت دلم نمیخواد دیگه تکرار شه ولی گاهی هم دلم برای کوچک تر بودنش تنگ میشه و همیشه حرفم اینه بازم به عقب برگردم داشتن ماهلین و انتخاب میکنمبا هر سختی بوده من مادرشدن و دوست دارم درسته سخت بود درسته دوست ندارم دیگه تکرار شه ولی دوستش دارمتنها کسی که لحظه های خالی و ساکت زندگیم رو پر کرد ماهلین بود کسی که هر چه قدر بخوام بهش عشق میورزم، بوسش میکنم و هر وقت دلم بغل بخواد بغلش میکنم. کسی که بهم وجودش ارامش میده و از خدا ممنونم که این هدیه رو بهم داد روز همه مادرا مبارک باشه [ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ] [ 23:10 ] [ مــ...
ادامه مطلب
دیروز نوبت دکتر ماهلین بود که دو هفته زودتر نوبت گرفته بودم برای دکتر مغز و اعصاب اطفال من خودم علاقه ای نداشتم ببرمشولی دکترش تاکید کرد باید ببریش چون هم کم خونی داشت هم نمیتونست یه سری حرکات ابتدایی رو انجام بده مثل از حالت دراز کش خودش بشینهساعت 9 صبح ویزیت داشتیم ولی چون راه زیاد بود از 6 صبح بیدار شدمو تا راه بیوفتیم با مترو بریم شد 8:30اسنپ نرفتیم چون هم رقمش نمیصرفید هم خیلی ترافیک بود و دیرتر میرسیدیم نیم ساعت تو بیمارستان معطل شدیم که پذیرش گفت زود اومدین دکتر تازه 11 میاد اووووف...رفتیم تو پارک بیمارستان دور زدیم ماهلین کمی سرسره بازی کرد یه خانمه بچش و جواب کرده بودن جیغ و داد میکرد ماهلین هی نگاه میکرد میگفت چیههه؟ چیشدههههه؟منم دیدم بهتره توی دید اون مادر نباشیم که داغش تازه نش...
ادامه مطلب
جشن ازدواج دوستم دیشب برگزار شد واقعا تنها کسی که حس کنم خوشحال بود فقط خود خرش بود هیچ کسی تو چشماش خوشحالی دیده نمیشد چون اصلا مرد ایده آلی رو انتخاب نکرد انگار جدیدا مد شده اذمهایی که شرایط متفاوتی دارن اول با طرح رفاقت میان و کم کم دختر و وابسته میکنن دوستم چه خواستگار های خوبی داشتخواستگار هایی که میشناختیمش و همش میگفتیم احمق چرا جواب منفی میدی بعد با یه اقایی 3 سال دوست مونداقایی که مطلقه س و بچه 6 ساله دارهدوستم خانواده به شدت مذهبی و پسره به شدت باز دوماد یه صفا به صورتش حداقل نداده بود با کلی ریش و پشم اومده بود دوست من ادمی بود که از تیپ همه همیشه ایراد میگرفت حالا شوهرش... هی بابا چه قدر دیشب همگی حرص خوردیم و هیچی نگفتیم و فقط ارزوی خوشبختی کردیممشخص نیست شاید قسمتش اینه کنار ا...
ادامه مطلب
وای که چه قدر امشب ناراحتمامروز منو جاریم دور هم نشسته بودیم گفتیم غروب پایه اید بریم بیرون؟جاریم و شوهرم گفتن باشه بریم برادرشوهرمم از راه رسید گفت باشه بریمغروب شد ما اماده شدیم برادرشوهرم گفت دوستم باباش فوت شده می خوام برم دم خونشون تسلیت بگمگفتم محسن جان برادر مراسم ختم که نیست امروز بهش تلفنی تسلیت بگومیتونی فردا بری دیدنش(دوست صمیمی اش هم نیست یکی از دوستای دوستاشه )گفت نه باید برم گفتم خیلی خوب ولی زنت دلش به بیرون اینا که میریم خوش بود حداقل تنهاش نذار میخوای بری پیش دوستت اینم ببر دور بزنه گفت باشه. از مرد نمیپرسن کجا رفتی و کجا بودی که من نفهمیدم منظورش چیه جدی نگرفتمما بیرون بودیم به مادرشوهرم زنگ زده داد و بیداد که اینا حق نداشتن تو زندگی من دخالت کنن تصمیم بگیرن و فضولی کنن و....
ادامه مطلب
یه درد هایی میاد و میره خیلی بهش اهمیت نمیدم فقط موقع شروع درد ها راه میرم فعالیت میکنم چون موقع استراحت بیشتر میشه یکم استرس خونه زندگی و دارم تازه خونه رو تمیز کردم ولی باز نیاز به گردگیری هستبا اینکه کم کم انجام میدم ولی هنوز گردگیری خیلیش موندهکاش این اغتشاش ها تمومم شه من یکم بتونم با خیال راحت برم بیرون پیاده رویهمش میترسم برم خدایی نکرده خطرناک باشه طوری بشهاز طرفی میگم نکنه دردم بگیره وسط شلوغیا باشه یه فکرایی میکنما فک و فامیل هی زنگ میزنن میگن خواب دیدیم زاییدی صد بار بهشون تاریخ و خیلی دیرتر گفتم حتی به برخی گفتم اخر مهر ولی باز زنگ میزنن. منم حوصله تلفن و ندارمدلخوش بودم که حداقل پیام بدن که از اونور نت ها و اپلیکیشن ها بهم ریختفقط این روزها بخیر بگذره منم راحت شم بخوانید...
ادامه مطلب
به قدری دردم زیاد شد نصف شب زنگ زدم اورژانس اومد شرایطمو بررسی کرد چون لک بینی و ترشح و عفونت و فشار بالا نداشتم گفتن درد رباط های رحم هستاگر بخوای میبریمت بیمارستانولی 3 نصف شبه و دکتر نیست و باید تا صبح بمونی اونجا و دانشجو بالاسرت میمونهترسیدم چون سری قبل اذیت شدم گفتم نه میمونم خونه.از شدت درد نمیتونم بخوابم و بشینم و راه برمهمش بیدارم شب تا صبحصبح تا شب زجه میزنمکمرم هم میسوزه از دردزیر شکمم سنگ میشه و فشار میادتیرکشیدن ها و درد تمومی ندارهکلافه و خسته م بخوانید...
ادامه مطلب
دلم برای یه خواب بدون احساس درد تیز و کششی تو ناحیه ی شکمو حس سوزش همراه با انقباض و فشار و درد تو ناحیه ی کمر و پهلو هاتنگ شده.امشب هم نتونستم دراز بکشم و عین سه شب قبل نشسته میخوابم. خدایا کمک کن بهمچشمام گبج خوابه ولی از درد خوابم نمیاد بخوانید...
ادامه مطلب
ادامه مطلب روزی که گذشت...پ.ن:https://parsbelit.comجُنگ شبهای تهرانلینک خرید رو گذاشتم چون ممکنه تو نت پیدا نکنید....
ادامه مطلب
سلامشایدباورتون نشه من هنوز مریضم و یک هفته کامل باشگاه و شنا رو کنسل کردمکلی عقب میوفتم از اموزش خصوصا از شنا ولی سلامتیم مهمهامروز خیلی بهترم اگر فردا هم بهتر شم شنبه میرم باشگاه .کلی روش امتحان ک...
ادامه مطلب
خیلی تلخه دردامو گفتم بدون قضاوت بخونید...رمز هرکی خواست خبر کنه...
ادامه مطلب
دیشب رفتیم خونه ی خاله ی همسر حرف از سفر و گشتن شد ، به خاله گفتم جمعه میخواستیم بیایم خونتون سر بزنیم گفت خونه نبودیم با خواهرا رفته بودیم شهرکرد بعد تو استوریه دختر خاله همسر دیدم که فقط خواهرا ن...
ادامه مطلب
چه قدر ذوق داشتم واسه نوشتن از مهمونی شب یلدام و خانواده ام اما متاسفانه حالی واسه نوشتن و توضیح ندارم... روز اول مهمونی عالی بود، خیلی خوش گذشت سالاد الویه و سالاد کاهو و زرشک پلو با مرغ و ژله هندوانه درست کردم. فرداش با خانواده رفتیم میدون امام دور زدیم و تا شب گشتیم. اما روز سوم... چه قدر تلخ و سرد گذشت... ماجراش طولانیه ولی بیشترباعثش مادربزرگم بود که اونم اورده بودن و باعث دعوا بین من و مادرم شد و هردو به گریه افتادیم و با قهر خداحافظی کردن . البته کسی از دعوامون خبر نداره حتی بابامم نفهمید و لحظه اخر اومد پیشم و گفت احتمال میدم یه چیزی بین شما شده که هردو اخم کردین . بابام حق رو بهم داد و گفت ناراحت نباش ولی اشکام تموم نمیشد و رفتنه خانواده رو بهونه کردم تا شوهرم متوجه نشه . کاش دلی نم...
ادامه مطلب
ماجرا از اونجایی اب میخوره که من یکی از عمه هام رفته بود کربلا تو اربعین . این عمم خیلی اهل خونه و زندگی نیست خیلی شلخته است سر همین شلخته بودنش شوهرش یه بار کتکش زد و باهاش دعوا کرد . بعد موقع اومدن از کربلا خواهرشوهراش میرن خونشو تمیز کنن میبینن خونه اش رو گندگرفته وخیلی کثیفه . مادربزرگمم به خاطر شلخته بودنه عمم گریه میکنه و با مامانم درد دل میکنه و مامانمم میگه خب باید کمتر بشینه پای گوشی تا به خانواده اش برسه . بعد مامانم بهم زنگ زد و گفت قضیه ی عمت این طوریه و ماداریم میایم مادربزرگتم هست یه وقت خونه ات کثیف نباشه ها که بفهمه ماها شلخته نیستیم. منم خب هیچ وقت خونه ام کثیف نیست قانون گذاشتم هرهفته دستشویی و ظرفارو مواد میزنم خونه رو جارو میکشم لباسارو میشورم و نمیذارم خونه ام به هم بری...
ادامه مطلب
سلام دوستان کسی تو نزدیکانتون خبری واتفاقی چیزی از این بازاریابی شبکه ای نداره؟؟؟ اسمش بادران گستران هست یه مدل بازاریابی شبکه ای هست با فروش کالا و دریافت پورسانت خودم هیچ وقت روی خوشی نسبت به اینچیزا نداشتم خبرم کنید...
ادامه مطلب
یک نفـــــر کـاش....همین لحظههمین جـــــافی الفـــــوربرسد ازرَهوحالِ دلِ مـــن خوب شود... +پ.ن: یه وقتایی میرم سر وقت پستای قدیمیِ خودم مثلن بنده دارم به مرز 5 سال میرسم که وبلاگ دارم و علایق وسلیقه های 5 سال پیشم مطمئنا متفاوت تره گاهی خودمو میخونم میخندم گاهی ناراحت میشم چون جای خیلیا خالیه و خیلیا خاطره شدن و ازشون خبری نیست گاهی قربون صدقه خودم میرممم نمونش این پست الهی قربونه خودم بشممم اون موقع 21 سالم بود ولی خوب تر مینوشتم ...
ادامه مطلب
سلام ممکنه حرفای ایندفه من کمی مبهم باشه ...
ادامه مطلب